افشاء یک جنایت توسط آیت الله موسوی اردبیلی پس از ده ها سال!

موسوی اردبیلی همراه لاجوردی و نگه‌بانان اوین

در تاریخ ۴۳ ساله جمهوری اسلامی جنایت های بسیاری علیه بشریت صورت گرفته است. برای مثال کشتارهای آذربایجان، تورکمن صحرا، خوزستان، کشتارهای دهه ۶٠، کشتار چندین هزار زندانی سیاسی در سال ۶٧، بیش از یک میلیون کشته و مجروح جنگ ایران وعراق، قتل های زنجیره ای، اعدام صدها تن از پیروان ادیان یهودی، بهائی، مسیحی و غیره، تصویب و اجرای قوانین عصر حجری سنگسار کردن انسانها و قطع دست و پا و انگشت هزاران زن و مرد ایرانی و اسیدپاشی بر روی زنان، هزاران هزار جنایت و تبهکاری دیگر که رهبران جمهوری اسلامی در طی حکومت چهل و دو ساله خود در ایران و خارج از ایران انجام داده اند. با گذشت ۴۳ سال از دوران تحکیم حکومت مرکزی ایران باز هم هیچ تمایلی به تغییر روند غیر انسانی و وحشیگری خود ندارد. رژیم ایران باید از یاد ببرد که جنایات جمهوری اسلامی علیه بشریت فراموش شدنی نیست.آیت الله موسوی اردبیلی که پس از انفجار حزب جمهوری اسلامی و کشته شدن آیت الله بهشتی، در راس قوه قضائیه (که در اوایل حکومت رژیم شورای عالی قضائی نام داشت) قرار گرفت، خاطرات تلخی را از یکی دیگر از این وحشیگری‌های حکومت مرکزی ایران را که توسط اسدالله لاجوردی در زندان اوین اتفاق افتاده بود را پیش از در گذشت نقل کرده بود.

این خاطرات را آیت‌الله عابدینی نقل کرده و تاکید کرده که اطرافیان و شاگردان نزدیکِ مرحوم آیت‌الله موسوی اردبیلی این خاطره را بارها از زبان او شنیده‌اند.

اسدالله لاجوردی عضو رهبری موتلفه اسلامی که پس از انقلاب و اعلام جمهوری اسلامی رئیس زندان اوین و سپس دادستان تهران در همین زندان شد، فردی بود که مرز جنایتکاری را پشت سر گذاشته بود.

می گویند وی بیمار روانی بود و سادیسم شکنجه و اعدام داشت. آنچه که او در زندان اوین با زندانیان سیاسی و بویژه دستگیر شدگان مجاهدین خلق کرد، یکی از فصول ننگین تاریخ جمهوری اسلامی است که سرانجام نوشته و منتشر خواهد شد. او از جمله کسانی بود که نقش مهمی در روسفید کردن شکنجه گران دوران پهلوی داشت.

پس از سالها که خود خواسته در زندان اوین زندگی می کرد، از راس این زندان برکنار شد و مدتی بعد هم در سال ۱۳۷۷ در بازار تهران که محل کسب و کارش بود (روسری فروشی داشت) ترور شد. مجاهدین خلق این ترور را به ریش گرفتند اما این ترور فراتر از به ریش گرفتن مجاهدین بود. او ماموریتش تمام شده بود و حالا وقت حذفش بود، همان کاری که بارها در جمهوری اسلامی تکرار شده است.

سرانجامی که برای “سعید امامی” معاون سیاسی وزارت اطلاعات دوران وزارت علی فلاحیان که عامل قتل های زنجیره ای و قتل های دیگری (حتی گفته می شود طراح قتل احمد خمینی فرزند آیت الله خمینی بود) پیش از این قتل ها بود رقم زدند. دومی را گفتند با خوردن “واجبی” در زندان خودکشی کرد و اولی را گفتند مجاهدین ترور کردند. هیچکدام از زندانبانان جمهوری اسلامی – حتی حاج داوود رحمانی رئیس زندان قزل حصار- نیز در بی رحمی و جنایات به پای لاجوردی نرسیدند و حداکثر، مقلد او بودند. پس از ترور، خیابانی را در جنوب تهران بنام او کردند. نباید با این نامگذاری مخالفت کرد زیرا این نام نباید از ذهن جامعه پاک شود تا فرا رسیدن روزگار دادخواهی.

آیت‌الله احمد عابدینی استاد حوزه‌ی علمیه‌ اصفهان از قول آیت الله موسوی اردبیلی نقل می کند:

« اوايل شهريور ۱۳۷۷ بود كه برای خواندن كتاب سفرنامه‌ی فقهیِ حج به منزل ايشان (آیت الله اردبیلی) رفتم. مثل بقيه‌ی شب‌ها من و او تنها بوديم. تازه آقای اسدالله لاجوردی را ترور كرده بودند.

آقای اردبیلی فرمودند:

«امروز هرچه با خودم كلنجار رفتم كه برای آقای لاجوردی فاتحه‌ای بخوانم نشد.»

حساس شدم كه مگر او چه كرده است؟

سوال كردم، ايشان در ترديد بود كه برايم توضيح بدهد يا خير، اما بالاخره اموری را گفت كه اكنون پس از گذشتِ بيش از ده سال از آن زمان، هنوز بسياری از آن كلمات با همان آهنگِ سخنان ايشان در گوشم طنين‌انداز است:

اردبیلی می‌گفت:

«آن زمان كه مسوليت داشتم، گهگاهی به زندان‏‌ها سر می‌‏زدم. در زندانِ اوين، يك دربِ كهنه‌ی قديمی بود كه هميشه از كنار آن می‌گذشتم.يك روز هوس كردم كه داخل آنجا را ببينم.

گفتم: این چيست؟

گفتند:چيز مهمی نيست. يك انباری است.

گفتم:می‌‏خواهم درون آن را ببينم.

گفتند:كليدش نيست

گفتم: آن را پيدا كنيد

گفتند: پيدا نمی‌شود

گفتم: درب را بشكنيد

گفتند:چيز مهمی نيست

گفتم: بالاخره من بايد درون اين انباری را ببينم

گفتند: كليدش پيش حاج آقاست. منظورشان لاجوردی بود

گفتم: از او بگيريد

گفتند: الان اين‌جا نيستند

گفتم: پيدايش كنيد. من اين‌جا می‌مانم تا بيايد و از جای خود تكان نمی‌خورم

بالاخره پس از اصرارِ زيادِ من، درب باز شد، وارد شدم، ديدم تعداد زيادی از بچه‌های خردسالِ پنج ساله، شش ساله و ده ساله با صورت‌هایی به رنگ زرد و جسم‌هایی نحيف، پنجاه نفر، صد نفر، كم‌تر يا بيش‌تر، نمی‌‏دانم؛ محبوس‌اند. بچه‌ها دور من ريختند. گريه می‌کردند. عبا و دست‌هایم را می‌بوسیدند و التماس می‌کردند.

گفتم: اين‌ها چه كسانی هستند؟

گفتند: اين‏ها بچه‌های منافقان هستند كه پدر و مادرشان يا كشته شده‌اند يا فرار كرده‌اند.

گفتم:اين‌جا چه كار می‌کنند؟ پدرانشان مجرم بوده‌اند، جرم اين‌ها چيست؟ اين‌ها پدر بزرگ ندارند؟خويشاوند ندارند؟ قيم ندارند؟

از وضع اسفبار بچّه‌ها چشمانم پر از اشك شد. عينك خود را برداشتم و با دستمال، اشک‌های خود را پاك كردم و گفتم:

همين امروز، تا ۲۴ ساعت بايد اين بچه‏‌ها را به خانواده‌های خودشان برسانيد و هر كدام كه خانواده ندارند، يا جایی ندارند، آن‌ها را به دادستانی بياوريد. برای آنان جایی تهيه می‌كنيم. آخر، پدرِ بچه‏ منافق بود و كشته شد، يا مادرش فرار كرد، چه ربطی به بچه‏ دارد؟ انصاف و رحم و مروتتان كجا رفت؟

بالاخره پس از چند روز آقای محمدی گيلانی،(رئیس دادگاه‌های انقلاب که می‌گویند حکم اعدام فرزندان خود را هم داده بود و در سالهای آخر عمر که ریاست دیوان عالی کشور به او رسیده بود، دچار افسردگی شدید تا حد از دست دادن حضور ذهن بود و حجت الاسلام “نیری” که از جمله سه قاضی قتل عام زندانیان سیاسی ۶۷ بود و معاون گیلانی در دیوان عالی کشور شده بود عملا به جای او کار می کرد. قبل از خطبه‌های نماز جمعه‌ی تهران، جوابم را داد و گفت:

– آن‌ها كه برای بچه‌ی منافق اشك می‌ريزند، نبايد مسوليت قبول كنند. چرا آن‌وقت كه پدران‌شان پاسدارهای ما را می‌کشتند گريه نكرديد؟

كسی مرجع ضمير حرف‌های او را نفهميد، جز من…

آقای لاجوردی به من می‌گفت‏:

من، تو و آقای منتظری را قبول ندارم، شما نمی‌فهمید، شما نمی‌گذارید من ريشه‌ی منافقان را بكنم، اما چون امام خمينی به من فرموده از شما اطاعت كنم، اطاعت می‌كنم، وگرنه اصلا شما دو نفر را قبول ندارم.

 

 

مطالب مشابه