در یک گروه که اغلب متشکل است از آدمهای فرهیخته، یکی از اعضا که به گمان خودش طرفدار آزادی بیان است با اشاره به یک پست من چنین نوشته (به لحن دقت کنید):
«خدا را شکر که از پرده تزویر درآمدید جناب طاها.
همین که دست از دورویی و نفاق تعفنآور برداشتهاید و خواست تجزیهطلبانه خود و مزدوری خود برای دولت آذربایجان را آشکار میکنید پیشرفت مناسبی در گفتوگو خواهد بود. حالا دیگران هم بهتر و دقیقتر میتوانند حرفها و حرکات شما را درک و تحلیل کنند. این شروع خوبی است. کلاً از نفاق خارج شدن و خواست و هدف خود را عیان کردن و روشن گفتن، حرکت رو به جلویی است. حالا سایر دوستان هم باید موضع خود را در قبال امثال شما روشن کنند. شترسواری که دولادولا نمیشود، همه باید موضع خود را مشخص کنند که به وحدت ملی و سرزمینی ایران اعتقاد دارند یا جداییطلب و تجزیهطلب هستند. بازی با مفهوم اقلیت و فدرالیسم و زبان مادری و … دیگر شوخی بیمزهای بیش نیست!
شما حق دارید به هرچیز اعتقاد داشته باشید، دیگران هم حق دارند توهمات شما را نقد کنند.
امثال شما و آقای طاها همه را از لولوی مرکزگرا و جماعت ایرانشهری و سایر دشمنان توهمی دیگر که برای پروژه دشمنسازی اقوام با هم نیاز دارید میترسانید ولی هربار که از شما پرسیده میشود این غول بیشاخ و دمی که تصویر میکنید، کیست؟ کجاست؟ نام و نشانش چیست؟ حزب و نهاد سیاسیش کدام است؟ نام ببرید، نشان بدهید، سیاستهای ضد ترکش را کجا و چگونه پی میگیرد؟ و …
بهجای جواب دادن و آدرس دادن غیب میشوید تا بافتن مهملی دیگر در باب خطر همان لولوی توهمی!!!!»
جواب من:
زیاد اهل پالمیک نیستم و جایی که گفتگو راه به جدل میبرد آن را بیهوده میبینم. اما امیدوارم این چند کلمه تلنگری باشد برای آقای رحیمی.
تا زمانی که از توطئهاندیشی دست نکشیدهاید در فهم برخی قضایا درخواهید ماند. بیشک توطئهها وجود دارند اما توطئهباوران به جای توجه به قابلیت قابل، مدام در فاعلیت فاعل سیر میکنند. صورت قضیه ساده است آنها به جای توجه به زمینهی داخلی، پیوسته به عامل خارجی اشاره میکنند؛ همان چیزی که سیدجمالالدین گفت: توجیه استبداد داخلی با استعمار خارجی. (این مسئله را در کتابم تحت عنوان “نظریهی توطئه؛ مبانی نظری و نتایج عملی” انتشارات جامعه ایرانیان) به تفصیل شکافتهام.
فرض کنیم بخشی از ادعای شما درست. حکومت اینقدر بیعرضه است که آمریکا و ترکیه و آذربایجان افکار عمومی مردمش را شکل میدهند. در این میان آیا درصد کوچکی احتمال نمیدهید که این مردم خودشان عقل دارند و براساس شرایط خودشان مرکزگریز و به قول شما تجزیهطلب شدهاند؟ هرچه در توجه به این قابلیت و اسباب داخلی تأخیر کنید بیشتر زیان خواهید دید.
مثل رادیوهای حکومتهای خودکامه حرف میزنید، کلمات و تعابیری چون “نفاق، دورویی، تزویر، مزدوری، خواست تجزیهطلبانه” را با دستودلبازی بکار میبرید بدون آنکه بدانید آن دیکتاتورها این تعابیر را برای محو مخالف بکار میبردند اما در شرایط بحران گفتمانی اینها تف سربالا میشوند. طرف مقابل هم میتواند شما را مزدور جایی بنامد اما اینها دردی را دوا نمیکنند. این جور سخنگفتن گرچه برای فرد نوعی تشفی روانی فراهم میآورد اما شناختش را مختل میکنند.
لحن شما لحن سالازار و فرانکو و جورج بوش در مقیاس بسیار بسیار کوچک را به یاد میآورد: «همه باید موضع خود را مشخص کنند که به وحدت ملی و سرزمینی ایران اعتقاد دارند یا جداییطلب و تجزیهطلب هستند.» استبداد و تفتیش عقاید در این “یا” نهفته است. به علاوه این “باید” شما در کدام قانون اساسی و اصل حقوق بشری آمده است؟ این تفتیش عقاید نیست؟ چیزی مثل اعتقاد به ولایت فقیه در گزینش ادارهها. نمیتوان قضایا را اینطور سیاه و سفید کرد. مثلن به رغم تمام وطنپرستیاش ممکن است یک بندرلنگهای از ذهنش بگذرد کاش شهروند بحرین بود و حداقل از مزایای چهل هزار دلار درآمد سرانه مستفید میشد. آیا این آدم میتواند به سوال شما جواب آری و یا نه بدهد؟
شما این حرف را در سوئد میزدید ممکن بود با شکایت طرف مقابل محکوم به پرداخت جریمه و یا زندان میشدید.
یک نکته را اینجا اضافه میکنم:
آدمها را از روی فرم و لحن کلامشان بهتر از مضمون گفتهشان میتوان شناخت. یک دیکتاتور هم میتواند از آزادی سخن بگوید. آن چیزی که او را لو میدهد فرم سخنگفتناش است نه مضمونش.
ایواز طاها