حکایت مهاجرت یک نخبه آذربایجانی به کانادا

سال نود و دو بود که بعد از قبولی در دوره دکتری دانشگاه اورمیه و جایگزینی خانمی با سهمیه جانبازی همسرشان با من، تصمیم به مهاجرت گرفتم. آن زمان تنها دلیلم فرار از مملکت بود، چون احساس میکردم در حقم اجحاف شده است.

قبل از هر چیز باید خدمت سربازی رو سپری می کردم. خوشبختانه و با معرفی بنیاد ملی نخبگان، خدمت سربازیم رو در کنار مادرم و نوشتن یک طرح پژوهشی سپری کردم‌. طی اون دو سال و در حین نوشتن طرح پژوهشی، به ترجمه کتاب در حوزه روانشناسی فوتبال و توسعه مهارت زبان انگلیسی خودم پرداختم.

به روانشناسی فوتبال علاقمند شدم، رفته رفته کارهایی رو در این حوزه انجام دادم و مورد توجه جامعه فوتبال قرار گرفتم. هنوزم قصد مهاجرت داشتم ولی اینبار دلایلم فرق کرده بود (پیشرفت) و البته دنبال بهانه ای بودم برای نرفتن.

کنکور نود و هشت رسید و اینبار دانشگاه تهران دو نفر در دوره دکتری روانشناسی ورزش دانشجو میگرفت. گفتم این همان بهانه است برای ماندن! قبل از کنکور رفتم دانشگاه تهران و با اساتید آنجا صحبت کردم (چون به علت درگیری بین گروه رفتار حرکتی و روانشناسی ورزش در ایران، امکان پذیرش فارغ التحصیلان رفتار بدون توجه به سابقه و توانایی شان در حد صفر بود و است). نظر اساتید مثبت و محترم به نظر می رسید.

کنکور دادم و با رتبه بیست و یک خورجین کتاب و رزومه رفتم برای مصاحبه! ولی نتیجه آن چیزی نبود که انتظارش رو می کشیدم. دکتری رفتار حرکتی دانشگاه خوارزمی حک شده بود جلوی اسمم (بدون شک دانشگاه خوارزمی دارای بهترین اساتید است ولی هدف من چیز دیگری بود). با استاد دانشگاه تهران تماس گرفتم و گفت: هاشم عزیز، سر بسته میگم همه چیز دست ما نیست!!!

و اینگونه شد که انگیزه ام برای رفتن قوی تر از بهانه ام برای ماندن شد‌. به درخواست استادی از دانشگاه ویلفرد لویر کانادا (که بعد از یک سال به من ایمیل زد) لبیک گفتم تا در جایی برای رسیدن به اهدافم بجنگم که همه چیز دست استاد است و شایستگی مهم ترین معیار سنجش و گزینش.

پ.ن: برای دوستانی که دلیل مهاجرت _م را می پرسیدند طی این مدت (البته داستان مفصل تر از این چند خط است)

هاشم فعال

مطالب مشابه