زمستانها که همیشه از راه می رسد یاد این والور نفتی ام می افتم که چهل سال است نگهداشته ام، در ترکی «پیله ته» می گفتیم. چهل سال پیش با این والور نفتی ام خاطراتی زیادی داشتم که شاید برای نسل دانش آموزان امروز قابل باور نباشد! رفیق همیشه همراه زمستانهای گرگ کُش آذریایجان آن زمانها بود، از دوران راهنمایی تا دبیرستان با من بود.
برای ادامه تحصیل، تک و تنها از روستا به شهر آمده در مراغه یک اتاق تکی گرفته بودم که سال به سال وقتی اتاق را عوض میکردم والور نفتی ام نیز با من منتقل می شد به اتاق اجاره ای جدید…
هم برای ایجاد گرمای اتاق بود و هم برای پخت و پز و آشپزی. آشپزی هم چه عرض کنم که اکثرا نیمرو کردن تخم مرغ یا پختن سیب زمینی بود، اصلا معلوم نیست که اگر بشر این تخم مرغ را کشف نمی کرد ما چگونه دیپلم گرفته آن هم با شاگرد ممتازی و سپس به دانشگاه راه پیدا می کردیم…!
زمان جنگ بود و پیدا کردن نفت و حمل کردن و آوردنش به خانه نیز برای خودش حکایتی بود اما باید همیشه مواظب اش می شدم که والورم بدون نفت نسوزد، چون بلافاصله فتیله اش می سوخت و مشکل عوض کردن فتیله و انداختن فتیله جدید و انواع مشکلات دیگر….
تا زمانی که راه کتابخانه عمومی شهر را نمی شناختم شاگرد اول بودم اما وقتی عضو کتابخانه شده و افتادم به جان کتابها. دیگر شدم شاگرد آخر کلاس و البته در انشا همیشه اول…!
البته والور نفتی من با تمام جانفشانی اش، چندان حریف آن زمستانهای سخت نمی شد در شبهای خیلی سردتر، تنها از عهده گرم کردن خودش و اطراف خودش برمی آمد بنابراین، شبها بیشتربا کاپشن میخوابیدم و بارها دیده بودم که وقتی آب میخوردم، صبح که بیدار میشدم میدیدم باقیمانده کاسه آب در کنارم یخزده است…!
صبح ها که از خواب بیدار می شدم اولین کارم این بود که سریع دویده و پنجره را باز کنم، چون درست بود که والورِ من گرمای خوب تولید نمی کرد اما در عوض اکسیژن هوا را انگار حسابی می مکید بطوری آدم صبحها احساس خفگی میکرد.
ساعتها بر شعله های آبی والور خیره می شدم. در آن زمستانهای سخت و بارش سنگین برف که حتی ساعتها و روزها ادامه داشت و راهها بسته می شد اما هیچوقت مثل امروزها مدارس تعطیل نمی شد امروزه، وقتی چند دونه برف که هنوز به زمین نیفتاده هم آب میشوند بلافاصله پسرم دنبال گوشی اش میگردد که ببیند آیا مدارس شان تعطیل شده یا نه؟!…
این نسل عجب نسلی است…!
علی مرادی مراغه ای