#منو_فارسی زبان مادری
سال چهارم متوسطه یا همان پیشدانشگاهی را به علتِ واحد مانده بودن، در دبیرستان غیرانتفاعی پویای دانش، طی کردم. یک استادِ ادبیاتی به نام آقای فرشباف داشتیم که بسیار استادِ باسواد و فرهیختهای بود. درسی بود راجع به اشغالِ فرانسه توسّط آلمانیها در جنگ جهانی و رسمی کردنِ زبانِ آلمانی در کشورِ فرانسه… (عنوانِ درس و نویسندهاش یادم نیست)
قضیه از آن قرار بود که نویسندهٔ مذکور، از گرامرِ زبانِ فرانسه، متنفّر بود و در ساعاتِ درسِ گرامر، وقت خود را در بیرون از کلاس میگذراند!
یک روز که میخواست کلاس گرامر رو تعطیل و به تفریح مشغول شود، به یکباره متوجه لوحهای بر روی دربِ خانهٔ کدخدا شده و شروع به خواندن میکند: «از امروز، تدریس به زبان فرانسوی قدغن است و زبان آلمانی، زبانِ رسمی کشور فرانسه است!»
نویسنده ذکر میکند که زود خودم را به کلاسِ گرامر زبان فرانسه رساندم. دیدم کدخدا و چندین نفر از پیرمردان و میانسالان، لباس رسمی به تن کرده و در انتهای کلاس نشستهاند. معلّم هم با لباس رسمی به کلاس آمده و از همه ما خواهش کرد که: «امروز، آخرین روز تحصیل به زبان مادریتان است، اشغالگران مهمترین و باارزشترین داراییِ ما را از ما گرفتهاند. خواهش میکنم که خوب به درس گوش کنید و زبان مادریتان را به نحو صحیح یاد بگیرید…»، نویسنده خاطرنشن میکند، منی که هیچ وقت به کلاس گرامر نرفته بودم، با دقت و علاقه درس را گوش داده و معلّم هم آخرین تلاشهای خود را میکرد تا درس را به نحو احسنت به ما یاد دهد. آنروز معلّم ما، انگاری درس را مثل روغن ذوب کرده و در گلوی من ریخت. افسوس میخوردم که در این مدت، چرا به زبان مادریم اهمیتی نداده بودم.
بعد از پایان درس، یکی از دانشآموزان از معلّم خودمان یعنی آقای فرشباف، سوال کرد که: به نظرتان همین بلا را بر سر ما نیاوردهاند؟ ما را از تحصیل به زبان مادریمان محروم نکردهاند؟
معلّم ما، حرف آن دانش آموز را تصدیق کرده و از ترسِ مدیر و یا انگاری که حرفِ سیاسیای بر زبان آورده باشند و برای شغلِ شریفشان خطری بیافریند، اذعان کردند که: این حرفها به این کلاس مربوط نیست و کلاس را ترک کردند…
شاهین مرادی