زنده و مُرده‌ی جنجال‌برانگیز سیدجواد طباطبایی

مایه گذاشتن از آذربایجان؛ سنتی کهنه و نخ‌نما اما همواره موثر

زنده و مُرده‌ی جنجال‌برانگیز سیدجواد طباطبایی

همان‌قدر که وجود سیدجواد طباطبایی همواره جنجال‌برانگیز بود، درگذشتش نیز جنجالی شد. بسیاری از کسانی که طباطبایی برایشان بت بزرگ بود، به سوگی سوزناک نشستند و مخالفانش نیز آشکارا اظهار شادی نمودند. البته هر دو گروه حق دارند.

طباطبایی شخص و شخصیتی تکرارناپذیر برای گروه اول است. مردی صاحب قلم، پر کار و پر آثار، مدافع تندرو و تندخوی فاشیسم ایرانی- پارسی، خصم عیان و بی‌امان ترک و عرب، تئوریزه کننده‌ی مبانی ایده‌آلیسم تاریخی ایرانشهری که در واقع چیزی جز همین تاریخی‌گری ارتجاعی در چنته ندارد. مخالفان او نیز به همان اندازه حق دارند که از درگذشت پشت و پناه فاشیسم ایرانشهری خوشحال شوند چرا که او برای حمله به غیر، گذشته از مباحث فکری و قلمی، همواره به ادبیات سخیف و فحاشی نیز متوسل می‌شد و موجی دشمن‌شکن به راه می‌انداخت.

طباطبایی مردی پر استعداد اما به همان اندازه گرفتار تعصب، نفرت و خشونت بود. آثار و اندیشه‌های او که  ملهم از مکتب کهنه‌ی ایده‌آلیسم آلمانی‌است، اشکالات اساسی و جای نقد فراوان دارد؛ زیرا نه به تاریخ واقعی، بلکه تماماً به تاریخی ذهنی و ایده‌آلیزه متکی‌است اما شخصیت ویژه و پردافعه‌ی او با روانشناسی شکست قابل تحلیل و فهم است. طباطبایی دو شکست عمده را در حیات فکری خود تجربه کرد و روحی زخم‌خورده داشت. روحی که بر اثر این شکست‌ها و زخم‌ها بسیار پرخاشگر و ستیزه‌جو شده بود.

او در جوانی چپ بود و با شکست جریان چپ از این جبهه به جبهه‌ی پان ایرانیسم پیوست.

او با رویاپردازی‌های ایده‌آلیستی به تئوریزه کردن مبانی تفکر ایرانشهری پرداخت؛ زیرا امید داشت آینده‌ی ایران از آن این جریان فکری- سیاسی باشد اما با طرح جدی مسئله‌ی ملی و ظهور قدرتمند جریان‌های هویت‌طلب ترک، عرب، کرد، بلوچ و ترکمن از اواخر دهه‌ی هشتاد، وی با چالشی اساسی روبه‌رو شده و رویاهای صادقه‌ی خود را متزلزل‌ و برباد رفته دید. به‌ویژه که این تزلزل و بر باد رفتگی با دوران پیری و بیماری او مصادف شد. وی بیش از همه از بیداری اژدهای خفته‌ی هویت ترک در ایران احساس خطر می‌کرد و به همین سبب در تمامی اظهاراتش بی‌صبرانه و بی‌شرمانه به آن می‌تاخت.

او در مقدمه‌ی آخرین کتابش با غم و اندوهی عمیق از بر باد رفتن آرمان‌های انحصارطلبانه و رویاهای خویش نالید و این مقدمه را همچون وصیت سیاسی ایدئولوگی در تنهایی دم مرگ نوشت.

مطالب مشابه