“شوشای آذربایجان و تخیلات ما”مشاعره آقامحمدخان با واقف/سعید رنجدوست
آرزویم باشد پرنده ای باشم همین امروز ظهر بی آنکه خسته شوم و گرسنه شوم فقط پرواز کنم. از همین تبریز بلندشم پر بزنم و ابتدا به تهران بروم. سر مزار مظلوم آرمیده شوشا در تهران “آقا بییم خانم” فرود آیم آنجا صرفا نگاه کنم به مزار او و در دلم شعر “وطن باغی ال الوان دیر” را زمزمه کنم.رسیدم به مصرع دوم دیگر نگویم “یوخدور بوردا خاری بلبل” بلکه با صدای بلند بخانم “هر یان دولی خاری بلبل” ،عجب سورمه لی دوراندیر سسین گلسین آقا بییم سسین گلسین باری بلبل” !
نمیدانم آقا بییم خانم تنش در قبر و روحش در ملکوت ها با شنیدن این آواز چه حس حالی پیدا میکند او را همانجا با حس حال خویش تنها بگذارم و بروم مزار” آقا محمد خان قاجار” در نجف الاشرف پیدا کنم و سر مزارش بنشینم و در دلم آروم بگویم بلند شو شاه شاهان دسیسه گران روسی در شوشا به زانو در آمدند بلند شو عزمی دوباره کن و قفقاز مال تو! دیگر از پشت خنجری نیست که بر سرت فرود اید بلند شو “ملا واقف پناهی” باز در بالای قلعه منتظر توست تا باب مشاعره را دوباره باز کند.
مشاعره همدلانه “دو هم وطن” ! بلند شو ای ابر مرد تاریخ، شوشا دیگر در دستان دسیسه گران ارمنی و روسی نیست بی آنکه شمشیر بزنی وارد قلعه شو. قلعه شوشا در انتظار توست بخان شعر جدیدت را” زمنجنیق فلک پهباد و توپ میبارد” ! شما را در آغوش میگیرد آقا ممد قاجاری! ملا واقف هم جوابی دهد بفرما ای جانها قربانت شاه شاهان! او را در قلعه شوشا با عالم مشاعره اش با ملا واقف تنها میزارم و در مسیر راه باید کاری کرد اذان ظهر چیزی باقی نمونده باید به اردبیل سر بزنم و سر مزار بزرگ اذان گوی تاریخ جهان تشیع “حاج سلیم موذن زاده اردبیلی” ! او را باید برد مسجد گوهریه شوشا! وقت تنگ است اذان بگو موذن در داخل مسجد شوشا مسجد گوهریه اذان بگو هنوز مناره های مسجد جانی برای تحمل لرزش از شنیدن صدای داودیت را دارند شروع کن موذن!
28 سال است این مسجد تشنه اذان است مناره ها از” غصه دوری و مهجوری” اذان مسلمانی تک تک آجر می ریزند و خون گریه میکنند اذان بگو موذن با صدای اذان او مست و شاداب زمزمه کنان برسم به مسجد گوهریه و نمیدانم هنوز آبی در آن کناره های مسجد جاری ایست تا وضویی گرفت یا اینکه یزیدیان آب اطراف مسجد را قطع کردند! گر نباشد “آب” در اطراف شوشا از ابرهای همیشه بارانی قره باغ باید آبی طلب کرد و وضو گرفت و وارد مسجد گوهریه شد. سری از مسجد خارج شوم و همینطور چه چه زنان در تبریز دوباره فرود آیم! یک نفر مرا از خواب بیدار کند این سیر و سیاحت تخیلی تمام شد! اما آیا یکی هست بمن بگوید نباید هیچ آرزویی دفن کنی روزی دیدی همه آنچه که فکر میکردی نمیشود شد و به واقعیت پیوست!یک نفر هست؟؟