مهسا امینی ها مسافران غریب در پایتخت ایران

آذر 80 برای شرکت در نشست نشریات ترکی دانشجویی به تهران رفته بودم. تمام شب را داخل اتوبوسی که به اندازه یخچال سرد بود گذرانده، ساعت هشت صبح در ترمینال آزادی پیاده شدم. خمیازه کشیده و دستی به سر و صورتم می‌کشیدم که ماموری به من گفت: داشتی چی میخوردی؟ با تعجب گفتم هیچی. ولی آنها مرا با خود بردند.

میگفتند روزه‌خواری کرده‌ای و ما ترا حین تمیز کردن لبان و دهانت دیده‌ایم. در حالیکه خودشان دیدند از اتوبوس پیاده شدم و مسافرم و روزه نخواهم بود و همین مسافر بودنم دست آنها را برای آزار و اذیتم بازتر می‌گذاشت. 22 سالم بود، خسته و بیخواب و هنوز ویندوز فارسی‌ام راه نیافته بود. کسی از حضورم در تهران خبر نداشت و کسی منتظرم نبود و اگر اتفاقی می‌افتاد موبایلی برای تماس با کسی نداشتم. ترسیده بودم.

بارها در شهرهای مختلف آذربایجان دستگیر شده‌ام و یا تحت تعقیب بوده‌ام اما هرگز نترسیده‌ام و مصداق ضرب‌المثل تورپاق گوجلو اولار همیشه حس کرده‌ام که در شهرهای خودمان و روی خاک خودمان هستم و اینجا کسی حریفمان نیست. ولی آن روز در تهران بخاطر آن مسئله ساده ترسیده بودم. بی‌پناه بودم و شنیده بودم ماموران در مواجه با بی‌پناهان دریده‌تر میشوند و خبرهایی درباره نوع رفتار با افغانستانیها و جفاهایی که بر آنها رفته بود، خوانده بودم. در آن وانفسا، ماموری با من ترکی صحبت کرد و همین صدای نامهربان، اما آشنا تطمئن القلوب شد.

زن بودن در جغرافیایی با حکومتی زن‌ستیز و مردمی که حرمتی به حقوق زن قائل نیستند و هنوز خانواده‌های زیادی به دخترانشان ارث نمیدهند، بد دردی است. حالا فارغ از ضرباتی که به یک اسیر زده میشود، زن باشی، کُرد باشی، مسافر و یا مهاجر باشی و در حلقه مردان از خدا بی‌خبری گرفتار شده باشی که معلوم نیست چه تمنایی دارند، قطعا می‌میری.

در کنار همه بلایای که بر زنان این ویرانسرا می‌رود، مهاجر یا مسافر و غریب بودن مهسا امینی نیز در این بی‌پروایی ماموران تاثیرگذار بوده است، مهاجر یعنی ‌بی‌پناهی که پایش به خاک و دستش به جایی بند نیست و مجری قانون حمایتی از او نخواهد کرد. برای همین است که فارسها، غیرفارسهای این کشور را مهاجرانی میدانند که به مُلک پدری آنها آمده‌اند، تا حس بی‌پناهی را به آنها تحمیل کرده و به ماها شیرفهم کنند که پایتان به خاک و دستتان به جایی بند نیست.

ابراهیم رشیدی

 

مطالب مشابه