نوروزهای جولفا/جولفادا ائل بایرامی

نوروز گولی ” گلی پیازدار و خوشرنگ است که در دشتهای اطراف جلفا و آبادیهای منطقه آراز ، در رنگهای مختلف می روید و نوید بخش بهار و شکوفایی طبیعت است. به خاطر میاورم که در دوران کودکی به همراه دایی ام که ده سالی از من بزرگتر است دنبال نوروز گولی تمام دشت جنوب جلفا ، اطراف ” شوجا” و دامنه کوه پیلو داغی ( گئچی قالاسی) را با چوبی در دست و توبره ای بر دوش میگشتیم و فارغ از همه مشکلات زندگی روح مان در طبیعت زیبای زادگاهمان به پرواز درمیامد و غصه هیچ چیز را نمیخوردیم، به قول شهریار ” غم سیز غم سیز یاشاردیق”
………..اِی روزگار ، کاش پنجاه و چند سال قبل بود دوباره بهار میامد و من دست در دست دایی ام در دشتهای جنوب شهرمان جلفا و در دامنه پیلو داغی دنبال نوروز گلی میگشتم…..
بهاری که باید بیاید اما گویی راه گم کرده است و ما کودکان پنجاه سال قبل در انتظارش و در انتظار نوروز گولی اش موهای مان سفید و چشمان مان کم سو شد.

در اواخر دهه سی که من سه چهار سال بیشتر نداشتم ، از قرار شیرینی به این شکل و با این تنوع ،لااقل در شهرهای کوچک وجود نداشت و کار شیرینی فروشهای امروزی را قندفروشان بر عهده داشتند که در کنار فروش قند و شکر و اینگونه محصولات، برخی شیرینی های ساده و سنتی مثل آب نبات، حلواهای مختلف شیرینی چای ( در ترکی میگوییم چای شیرنی سی) ،انواع کلوچه
و ……میفروختند و البته همچو قنّاد هایی نیز در جلفای دوران کودکی ما وجود نداشت.
….من در تبریز و در سنین هفت یا هشت سالگی با طعم بینظیر شیرینی خامه ای آشنا شدم و انواع شیرینی های جدید را که کم کم جای خود را بین مردم باز میکرد شناختم. در جلفا شکلات و آب نبات ( مانپاس ،کامفئت و سوت شیرنی سی و ….) که پدرم از علمدار میخرید و میاورد خورده بودم اما شیرینی خامه ای واقعا چیز دیگری بود و مدهوشم کرد ( دقیقا شبیه به آنچه مارکز در رمان صد سال تنهایی از احساس مردم بومی آمریکای جنوبی ” ماکوندو ” وقتی بار اول با ” یخ” برخورد میکنند نوشته است)
کامل یاد است برای تعطیلات نوروز از جلفا به تبریز آمده بودیم با پدر و مادرم و خواهر کوچکترم به همراه عمویم که تبریز زندگی میکرد بعد از گردش در باغ گلستان و یک دور سوارِ قطار کوچولوی آنجا شدن ، به یک کافه قنادی رفتیم و مهمان عمو شدیم ( این قنادی احتمالا اصفهانیان بود یا شعاع ، چون آنطور که به صورت محو در خاطرم مانده فاصله اش از باغ گلستان خیلی کم بود ) عمو سفارش شیرینی خامه ای داد ( شوو ، لطیفه ، رولت ) که حالا اسمشان را میدانم آن موقع همه شان عین هم بودند و وجه مشترکشان، لذت غیر قابل وصفی بود که خوردنشان داشت.

هم حسابی خوردم و هم اینکه بقیه شیرینی ها را در داخل جعبه ای زیر بغلم زدم و آوردم خانه تا آذوقه یکی دو روزم باشد. از آن موقع تا به امروز در طی این پنجاه و چند سال رابطه من با شیرینی خامه ای حسنه است و هیچوقت خراب نشده است اما باید اعتراف کنم که طعم و لذت آن شیرینی که در کافه قنادی شعاع تبریز مهمان عمویم شدیم دیگر هیچ وقت تکرار نشد که نشد……..نوروز های اواخر دهه سی و اوائل چهل ، مثل این روزگار نبود که مردم انواع شیرینی از جمله قرابیه ، لُووز ، نخودی و انواع باقلوا و … برای پذیرایی از مهمان و خوردن خودشان تدارک ببینند آنموقع حداقل در شهر ما جلفا نه همچو شیرینی هایی وجود داشت و نه امکانات مردم اجازه میداد تا همچو ولخرجی هایی بکنند به جای آن یادم است قنادها شکر فشرده را به صورت گرد یا بیضی شکل در آورده و رنگ قرمز و سبز و زرد و … میزدند و در چند روز مانده به تحویل سال جدید و شروع نوروز در بقالی ها میفروختند و مردم هم میخریدند و با آنها کام شان را شیرین میکردند…….روزگار کودکی ما ، زندگیها ساده تر وصمیمانه تر بود
و مردم به بهانه های مختلف که مهمترینش همین عید نوروز بود دلخوشی میکردند و با یک دانه ” شکر پنیر ” ( در عکس زیر دیده میشود و ما شکر پنیر میگوییم نمیدانم اسمش چی هست ) کام شان شیرین میشد مثل امروز نبود که به قولی ” آفتابه لگن صد دست ، شام و ناهار هیچی”

……..در سالهای کودکی ، وقتی که به همراه دو خواهر کوچکترم بیماری ” سیاه سرفه”
(گوی اوسگورمَه) که خوشبختانه گویا نسل اش منقرض شده است گرفته بودیم ، به توصیه پزشک درمانگاه دولتی جلفا ، مادرم صبح بسیار زود ، آن هنگام که خورشید هنوز طلوع نکرده و زمین و آسمان مابین سیاهی شب و سفیدی روز معطل مانده بود ما را به زور از خواب بیدار میکرد و سه تایی به همراه مادر برای تنفس هوای سبک و تمیز به ساحل آراز میرفتیم ( آراز قیراغی) و تا کامل شدن طلوع خورشید و حاکم شدن روشنی روز در کنار رود آراز و لابلای نِی های قد کشیده آنجا ، حد فاصل دمیر کورپی و تخته کورپی ( مابین پل آهنی و پل چوبی) قدم میزدیم. در آن سکوت عجیب و غیر قابل توصیفی که بعد از حدود ۵۵ سال هنوز هم برایم شگفت انگیز است و گاهی صدای آواز پرنده ای ( چوپان تولییان یا بالیق توتان) و صدای بالهای سنجاقک و پروانه خوش رنگی آنرا میشکست صدای مهربان مادرم در تعجب از سکوت طبیعتی که گویی همگی از آب و باد و خاک ، از نِی و گُل و پرنده و حشرات منتظر لحظه ی شگفت طلوع آفتاب جان بخش به سر می‌برند در گوشم میپیچد که :

[ …..قو ووروسان قولاخ توتولور ]

مادرم این جمله را در توصیف سکوتی کامل و یا نزدیک به کامل بارها و بارها به کار می‌برد ، در پس زمینه همه خاطراتم از ظهر های بسیار گرم تابستان جلفا که همه کار و فعالیتها در شهر متوقف میشد طوریکه حتی ماشینی هم از خیابان همواره خلوت جلوی حیاط خانه مان هم نمی‌گذشت و پرنده ها هم برای فرار از گرما در لابلای برگ درختان کز میکردند و منتظر خنکای نسیمی که از سوی آراز خواهد آمد می‌ماندند صدای مادرم حک شده است که : بتر ایسسی دی ، ائله بیر گوی دن اوت یاغیر، کوچه باجادا هئش کیم یوخدی ، قو ووروسان قولاخ توتولور……

مفهوم جمله ” قو ووروسان قولاخ توتولور ” را همان موقع درک میکردم اما معنای کلمه به کلمه آنرا نمیدانستم اکنون و به تازگی یاد گرفته ام که ” قو ” در زبان قدیمی سومری که ریشه های مشترکی با زبان مادریِ ترکی ما دارد به معنای فریاد و صدای بلند است و “قولاخ” به معنای گوش و اندامی از بدن که صدا و فریاد را تشخیص می‌دهد با ” قو ” به معنای صدا هم ریشه است ! و لذا جمله مادرم معنای واضح تری یافته است : همه جا از بس ساکت است فریاد که میکشی گوشهای خودت کر میشود !!!………حالا که به خاطرات آن روزها برمیگردم مصداق کامل جمله مادرم را در خود شهر “جلفا” می یابم که به معنای واقعی کلمه شهر ساکت و خلوتی بود و این سکوت در تعطیلات عید نوروز به نهایت خود میرسید و جلفای زیبای ما عین شهر ارواحی میشد که در فیلم های سینمایی دیده ایم.

………..آن موقع جلفا شهری بود که مُلک خصوصی و قابل خرید و فروش نداشت. ساکنین آن همگی در ساختمانهای دولتی مستقر بودند کارمندهای گمرک در ساختمانهای ۴۸ دستگاه گمرک ، راه آهنی ها در ساختمانهای راه آهن ، معلمین در خانه های متعلق به اداره فرهنگ و بقیه هم به همچنین…لذا صاحبان مشاغل آزاد ، اصناف و مغازه دارها ، کارگران و کارمندان غیررسمی و …مجبور بودند در آبادیهای اطراف ساکن باشند و همه این افراد صبح زود از اطراف جلفا ، از علمدار و گرگر و شوجا و …با اتوبوس و مینی بوس ( قاپدی قاشدی) و از مرند و تبریز با سواریهای کرایه ای راهی جلفا میشدند و شهر را به یکباره شلوغ میکردند و روح شهر زنده و کار و بار رونق میگرفت و همین افراد بعد از تعطیلی ادارات با همان وسایل به شهرها و خانه های خود برمیگشتند و خلوتی و سکون را برای جلفا باقی میگذاشتند.( جلفا در شب تقریبا هزار ، هزار و پانصد نفر جمعیت داشت و صبحها تا پنجهزار نفر ) . با این وضعیت میتوان تصور نمود که در تعطیلات نوروز که مدارس و ادارات دولتی تعطیل و فعالیت گمرک و راه آهن که شهر بر کاکل آنها می چرخید متوقف بود شهر چه حالتی داشت و آن وقت میتوان معنای ” قو ووروسان قولاخ توتولور ” را درک کرد….. به همین خاطر ما هم معمولا همه تعطیلات نوروز را آن سالها به خانه مادربزرگم در تبریز و چند سالی به تهران میرفتیم و از سکوت و خلوتی دیوانه کننده جولفا فاصله میگرفتیم.

حمید رضا مظفری

مطالب مشابه

 بازی خطرناک سپاه پاسداران با کارت پ.ک.ک

بو خێنا اۏ خێنالاردان دئییل آمما…