نارسیسیسم دونالد ترامپ و استراتژی او در قبال جمهوری اسلامی ایران
تحلیل الگوهای رفتاری و گفتاری دونالد ترامپ در قبال جمهوری اسلامی ایران، نیازمند بررسی عمیق لایههای شخصیتی وی و پیوند آن با تجربیاتش در دنیای تجارت است تا بتوان به این پرسش پاسخ داد که آیا اقدامات او محصول یک برنامهریزی استراتژیک آگاهانه است یا صرفاً از تکانههای روانشناختی نشأت میگیرد. واقعیت این است که در ساختار فکری ترامپ، مرز میان شخصیت و استراتژی عملاً از میان رفته است؛ به عبارت دیگر، او از ویژگیهای ذاتی خود به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف سیاسیاش استفاده میکند. این رویکرد که در ادبیات سیاسی به عنوان «نظریه مرد دیوانه» Madman Theory شناخته میشود، بر این فرض استوار است که اگر رهبر یک کشور بتواند دشمنان خود را متقاعد کند که فردی غیرقابل پیشبینی، بیپروا و حتی آماده انجام اقدامات افراطی است، طرف مقابل از ترس نتایج غیرقابل کنترل، امتیازات بیشتری خواهد داد. ترامپ با بهرهگیری از این تئوری، نوعی ابهام استراتژیک پیرامون تصمیماتش ایجاد میکند که باعث میشود دشمنان و حتی متحدانش در وضعیت تردید دائمی باقی بمانند. با این حال، تحلیلگران روانشناختی معتقدند که این رفتار تنها یک ماسک استراتژیک نیست، بلکه ریشه در «اختلال شخصیت خودشیفته» NPD دارد؛ اختلالی که در آن نیاز مفرط به تحسین، حساسیت بیش از حد به انتقاد و تمایل به تقسیم جهان به قطبهای مطلق دوست و دشمن دیده میشود. این ویژگیهای شخصیتی باعث شده تا او ایران را در قالبی کلیشهای و سادهانگارانه به عنوان یک «بازیگر بد» و «تهدید مطلق» تعریف کند؛ رویکردی که پیچیدگیهای ژئوپلیتیک را فدای پاسخهای ساده و سیاه و سفید مینماید.
روانشناسی «مرد دیوانه» و ریشههای تجاری: تبدیل ویژگیهای فردی به ابزار فشار
ریشههای این رفتار را باید در پیشینه کاری او و اصولی که در کتاب «هنر معامله» ارائه کرده جستجو کرد. ترامپ در بازار املاک نیویورک آموخت که مذاکره یک بازی با حاصلجمع صفر است که در آن شناسایی نقاط ضعف رقیب و حمله به آنها کلید موفقیت است. او در دیپلماسی بینالمللی نیز از همان تکنیکهای تجاری استفاده میکند: پافشاری بر حداکثر مطالبات، تهدید به ترک میز مذاکره برای نشان دادن عدم وابستگی به توافق، و توسل به بلوف و اغراق برای مرعوب کردن رقیب. او خود را «ناظری چیره دست» میبیند که با مطالعه دقیق روانشناسی رقیب، ابزارهای فشار را بهگونهای تنظیم میکند که راه مانور برای طرف مقابل باقی نماند. در واقع، دکترین او در قبال ایران، ترکیبی از «فشار حداکثری» اقتصادی و «ابهام حداکثری» رفتاری است که از بیزاری او از بوروکراسیهای سنتی و تمایل به رهبری متمرکز و فردمحور نشأت میگیرد. او به جای تکیه بر تحلیلهای سازمانی، بر غریزه شخصی و تصویر برند خود تمرکز میکند و این باعث میشود که تصمیماتش گاه با مشاوران ارشدش در تضاد باشد؛ چنانکه ادعا کرده در پایان دوره اول ریاستجمهوریاش، علیرغم اصرار ژنرالهایی مانند مارک میلی، از طرح حمله به ایران برای پرهیز از جنگ خودداری کرده است.
دکترین «تحمیل صلح از طریق قدرت»: گذار از فشار اقتصادی به عملیاتهای نظامی
دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ که از سال ۲۰۲۵ آغاز شد، شاهد گذار از فشار اقتصادی به یک استراتژی ترکیبی «نظامی-دیپلماتیک» بسیار تهاجمیتر بود. در این دوره، ترامپ دیگر به تحریمها بسنده نکرد و در ۲۲ ژوئن ۲۰۲۵ با اجرای «عملیات چکش نیمهشب»، مستقیماً زیرساختهای هستهای ایران را هدف قرار داد. این حمله که با مشارکت بیش از ۱۲۵ هواپیما و استفاده از بمبهای سنگرشکن ۳۰ هزار پوندی GBU-57 انجام شد، آسیبهای جدی به تأسیسات فردو، نطنز و اصفهان وارد کرد. ترامپ از این اقدام به عنوان سندی بر این که «حرفش با عملش یکی است» استفاده کرد و به مقامات ایرانی هشدار داد که در صورت عدم پذیرش توافقی جدید، با نتایج بسیار «تراوماتیکتری» روبرو خواهند شد. این تحول نشاندهنده تغییر جهت دکترین او به سمت «تحمیل صلح از طریق قدرت» است که در آن نیروی نظامی به عنوان پیوست اصلی میز مذاکره عمل میکند.
در فوریه ۲۰۲۶، دوگانه «مذاکره یا جنگ» به لحظه سرنوشتساز خود رسیده است. از یک سو، ترامپ با ارسال نامههایی به رهبری ایران و اعزام تیمهای مذاکرهکننده به عمان و ترکیه، سیگنالهایی مبنی بر آمادگی برای یک «توافق بزرگ» صادر میکند. او حتی در دیدارهایش با بنیامین نتانیاهو در مار-آ-لاگو تأکید کرده که ترجیح میدهد به یک توافق دیپلماتیک دست یابد و مدعی شده که ایران «بسیار مشتاق توافق است». از سوی دیگر، با اعزام دومین ناو هواپیمابر (جرالد آر. فورد) به منطقه و افزایش حضور نظامی در خلیج کَنگر، نشان داده است که در صورت شکست مذاکرات، از راه انداختن «جنگ قرن» ابایی ندارد. این پارادوکس رفتاری، محصول دیدگاه تجاری اوست که در آن تهدید به نابودی کامل رقیب، ابزاری برای کسب مطلوبترین شرایط در توافق است. در این میان، ایران با بحرانهای عمیق داخلی روبروست؛ از سقوط ریال به ۱.۴ میلیون در برابر دلار گرفته تا اعتراضات گستردهای که از دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد. ترامپ با آگاهی از این ضعفهای ساختاری، فشار خود را بر نقاطی متمرکز کرده که میتواند مشروعیت داخلی نظام را به فروپاشی بکشاند.
فروپاشی عمق استراتژیک و انزوای منطقهای
تغییرات ژئوپلیتیک در منطقه نیز در سال ۲۰۲۶ موقعیت ایران را به شدت تضعیف کرده است. سقوط رژیم بشار اسد در سوریه در دسامبر ۲۰۲۴، ضربهای استراتژیک به عمق استراتژیک تهران وارد کرد و پل ارتباطی ایران با حزبالله را از میان برد. این شکست باعث فروپاشی دکترین «دفاع پیشدستانه» ایران شد. ترامپ با بهرهگیری از این انزوای منطقهای، ایران را با یک انتخاب دوجانبه روبرو کرده است: یا پذیرش شروط سهگانه واشینگتن (توقف کامل غنیسازی، محدودیتهای موشکی و قطع حمایت از گروههای نیابتی) یا مواجهه با حملات نظامی که میتواند به سرنگونی نظام منجر شود.
نتیجهگیری
در نهایت، میتوان گفت که رفتار و گفتار ترامپ برآیند یک «شخصیت استراتژیک» است که در آن غیرقابل پیشبینی بودن، سلاح اصلی اوست. او با استفاده از ترکیبی از بلوفهای تجاری، حملات نظامی دقیق و نامههای شخصی، قصد دارد ایران را به نقطهای هدایت کند که به یک توافق نهایی – که بتواند آن را به عنوان پیروزی بزرگ برند خود به دنیا بفروشد – دست یابد. برای ترامپ، موضوع ایران یک مسئله پیچیده امنیت ملی نیست، بلکه یک «موضوع تجاری» است که باید با حداکثر فشار و حداقل هزینه حل شود. اگر ایران بتواند راهی برای ارضای نیاز ترامپ به پیروزی پرزرق و برق بیابد، ممکن است از جنگ اجتناب شود؛ اما با توجه به روحیه ریسکپذیری او، احتمال یک درگیری نظامی گسترده همچنان به عنوان یک گزینه واقعی روی میز باقی مانده است. چنانکه در فوریه ۲۰۲۶ اعلام کرد: «در صورت عدم دستیابی به توافق، فتیلهها کشیده شده است». این رویکرد، دیپلماسی بینالمللی را به یک میدان قمار پرخطر تبدیل کرده که مرز میان صلح و نابودی تنها به تصمیم فردی دونالد ترامپ بستگی دارد.
نویسنده: دکتر حمید شهانقی
ترجمه و تنظیم: آذتورک نیوز