آیا ایران در مارپیچ مرگ است؟

آیا ایران در مارپیچ مرگ است؟

🔴 آیا ایران در مارپیچ مرگ است؟

🔹 حدود صد سال پیش جانورشناسی با پدیده‌ای عجیب روبرو شد: یک دایره چهارصد متری از مورچه‌ها را مشاهده کرد که در حال چرخیدن دور خودشان بودند و حدود 2.5 ساعت طول می‌کشید که هر مورچه یک دور کامل بزند.
آنان در این دایره چهارصد متری پیوسته در حال حرکت بودند! این گردش آ‌ن‌قدر ادامه یافت که پس از دو روز اکثر آن‌ها جان باختند.

🔹 آن نوع از مورچه‌ها از یک قانون ساده پیروی می‌کنند: از مورچه‌ جلوی خود تبعیت کن. نتیجه‌ این امر شکل‌گیری مارپیچ مرگ است. این دور باطل فقط زمانی می‌شکند که به‌طور تصادفی یکی از مورچه‌ها به دلیلی نامعلوم دایره را تَرک می‌کند.

🔹 دقت کنیم که اینگونه از مورچگان به صورت گروهی خوب عمل می‌کنند و بسیار منظم غذا پیدا می‌کنند و ذخیره می‌کنند. تولید مثل می‌کنند و باهم می‌مانند و سازمان‌دهی خیره‌کننده‌ای برای کار و زندگی جمعی دارند. اما همین ويژگی یعنی تبعیت کورکورانه، باعث مرگ آنان در مارپیچ مرگ می‌شود. چرا؟ چون هرکدام از مورچه‌ها، استقلال رأیی ندارد و همه نفر قبلی را دنبال می‌کنند و به همین دلیل هم زمانی که در دایره‌ یا مارپیچ مرگ می‌افتند، در آن می‌مانند و می‌میرند.

🔰 تحلیل و تجویز راهبردی:

🔹 بسیاری از تغییرات اجتماعی و سازمانی حاصل نه گفتن است. نه گفتن به تکرار و تقلید. نه گفتن به نفر جلویی. نه گفتن به تبعیت کورکورانه.
یک مثال تاریخی را باهم مرور کنیم. در گذشته در بیشتر ایالات جنوبی آمریکا، سیاهان باید در مدارس جداگانه‌ای درس می‌خواندند، حق حضور در پارک‌ سفیدپوستان را نداشتند و حتی از آب‌خوری‌ جداگانه‌ استفاده می‌کردند. حق سوار شدن به اتوبوس از در جلو را نداشتند. آن‌ها بایستی پس از پرداخت بلیط خود از در عقب اتوبوس وارد می‌شدند. اگر یک فرد سفیدپوست وارد می‌شد و صندلی خالی نبود یک فرد سیاه موظف بود که صندلی‌اش را به وی بدهد. همه هم به چنین وضعی عادت کرده بودند. تا اینکه عده‌ای پیدا شدند و نه گفتند!

🔹 یک روز اتفاق جالبی افتاد. رُزا پارکس یک زن سیاه‌پوست آمریکایی آفریقایی‌تبار صندلی‌اش را به مرد سفیدپوست نداد. او بازداشت و جریمه شد. اقدام اعتراض‌آمیز وی نقطه آغاز نمادین جنبش حقوق مدنی سیاهان آمریکا شد. این کار او به تحریم گسترده شبکه ترابری همگانی توسط سیاهان منجر شد و سرانجام به تصویب قانون حقوق مدنی سال 1964 انجامید که هرگونه تبعیض نژادی در آمریکا را ممنوع می‌کرد. بعدها رُزا توسط کنگره آمریکا به‌عنوان «مادر جنبش آزادی» شناخته شد.

🔹 اگر رزا آن روز از مارپیچ مرگ خارج نمی‌شد جنبشی این چنینی شکل نمی‌گرفت. جوامع، گروه‌ها، فرقه‌ها، قبایل و سازمان‌ها نیز در معرض خطر مارپیچ مرگ هستند. هر سازمانی که بر تک فکری، تک‌گویی و تک‌صدایی تأکید کند، در معرض این خطر است.

🔹 نگرانی آنجاست که ایران ما نیز در مارپیچ مرگ بیفتد. چرا نگرانم؟ سه دلیل دارد:

1. برچسب‌ها: ما به راحتی برچسب می‌زنیم: ادبیات سیاسی و اجتماعی را این چند ساله مرور کنیم: لیبرالیست، نئولیبرالیست، برانداز، غیرخودی، سکولار، دلواپس و … بدون آن که معنا و ریشه عمیق این مفاهیم را بدانیم آن را به‌عنوان برچسب می‌زنیم به پیشانی افراد و تا آن بنده خدا به خودش بجنبد دیگر کاری از دستش برنمی‌آید.

2. خط قرمزها: ما برای خودمان خط قرمزهای زیادی تعریف کرده‌ایم و افراد را منع می‌کنیم از اینکه درمورد آن صحبت کنند. برخی افراد می‌فهمند که باید از این مارپیچ بیایند بیرون اما فشار روانی نمی‌گذارد پا را از دایره مرگ بیرون بگذارند.

3. سنت‌ها: به‌خاطر ریشه تاریخی بلند ما، مجموعه سنت‌هایی از گذشته باقی مانده نیز در ایران زیاد است و البته این هم خوب است و هم می‌تواند گاهی بد باشد. مجموعه‌ای از سنت‌های فرهنگی-اجتماعی. یک مثال خیلی خیلی کوچک: عقد دخترعمو-پسرعمو در آسمان‌ها بسته شده است و هنوز در برخی از بخش‌های کشور این عقیده ریشه دارد.

🔹 دقت کنید: نمی‌گویم ایران در مارپیچ مرگ است. فقط تأکید می‌کنم که مستعد این هستیم که در مارپیچ مرگ بیفتیم. پتانسیل بالای برچسب‌زنی، وجود خط قرمزهای متعدد، ریشه بلند سنت‌ها، ما را مستعد مارپیچ مرگ می‌کند.

🔹 خداوند خطر مارپیچ مرگ را هشدار داده است: جایی که در کتاب آسمانی اشاره می‌کند به آنانی که می‌گویند ما همان راهی را می‌رویم که پدران‌مان و گذشتگانمان می‌رفته‌اند. و با این سؤال روبرو می‌شوند که حتی اگر پدرانشان بی‌خرد و گمراه بوده‌اند؟

🔹 یک پیشنهاد ساده: از این پس به جای آن که هرکسی که به گونه‌ای متفاوت از ما فکر می‌کند را «دگراندیش» بدانیم و بنامیم، یک فرصت و نعمت تلقی کنیم. شاید او همان فردی باشد که با متفاوت فکر کردنش می‌تواند مسیر زندگی و جامعه ما را عوض کند.
البته نیک می‌دانم که همین پیشنهاد ساده من را نیز عده‌ای برنمی‌تابند و خواهند گفت که فلانی سنگ دگراندیشان را به سینه می‌زند.

✍ مجتبی لشکربلوکی

مطالب مشابه