کلاس سوم راهنمایی بودم. یک معلم ریاضی داشتیم، فامیلی اش آقای درخشان بود، چند سال پیش شنیدم که فوت کرده است، خدا رحمتش کند، جزو معدود معلمانی بود که دوستش داشتم. چون علاوه بر اینکه با خود شلاق نداشت، نصف زمان کلاس را به خاطره گویی و حرف زدن سپری می کرد و باعث می شد زمان سریع تر از حد معمول کلاس های آن دوران سپری شود.
یادم می آید که روزی سر کلاس گفت: ” حق دادنی نیست، حق گرفتنی است“. همین جمله کافی بود تا بعد از ظهر در صف نانوایی شیشه نانوا را به خاطر اینکه در نوبت خانم ها به یک مرد نان داد بشکنم و در جواب سوال چرای نانوای بُهت زدی بخت برگشته که هرازگاهی با شیشه شکسته شده به بهانه های مختلف توسط من مواجه می شد بگویم: ” معلم ریاضی مان امروز صبح گفت که حق دادنی نیست، بلکه حق گرفتنی است”.
بله، حق با آقای درخشان بود، حق هیچگاه دادنی نبوده و باید حق را گرفت. باید شیشه غرور و توهم مردان و زنانی را که فکر می کنند، فوتبال یا هر ورزش دیگری صرفاً حق مردان است را شکست. باید، با فحش ها، تمسخرها، بی ادبی ها و نادانی های این جماعتِ متوهمِ مرتجع، سنگ هایی ساخت، مشت هایی گره کرد و به آنها فهماند که ما هستیم تا حق خودمان را بگیریم، آنهم با شکستنِ قوانینی که شما با جهالت خود نوشته اید و بدان عادت کرده اید.
از شکست ها، تمسخرها، توهین ها، فحش ها، کج فهمی ها و نادانی ها، مایوس نشوید و بدانید که روزی خواهد آمد که همین آدمها به افتخار شما، کلاه از سر برخواهند داشت.
هاشم فعال