آن زمان قبول شدن در کنکور یک شاهکار بود به خصوص رشته ادبی داشته باشی و در رشته حقوق قضائی قبول بشوی ، اتوبوس های تهران ساعت حوالی ده صبح به اورمیه می رسید ، در راسته غلام خان خیابان پهلوی ، گاراژ ایران پیما و تی بی تی بود ، تا روزنامه ها برسند و به مرکز پخش بروند و از آنجا ها به دکه ها طول می کشید ، معمولا مسافرین نسخه ای داشتند من قبول شده بودم به خانه رفتم و به حاج عمویم گفتم ، خوشحال شد ، اما غمی سنگین نشان خوشی ساختگی بود ، یک چیزی آزارش می داد ، آن روز چیزی نگفت ولی چند روز بیشتر نتوانست دوام بیاورد ، صدایم کرد ، وقتی مطلب اساسی داشت پیش خانواده نمی گفت سعی میکرد دو نفرمان تنها باشیم ، از این کارش خیلی خوشم می آمد ، همین که این شبان ، خواهرم ( شهربانو ) نمی شنید کلی امتیاز بود ، وای از اون روزی که دسته گل آب میدادم و خبرش را می شنید !
وقتی تنها شدیم با قیافه حق به جانب و با متانت و سنگینی حرفش را شروع کرد
–ببین عیسی ما یک اصول داریم ، میدانم که تو هم معتقد هستی ، اعمال تو باید حدالامکان مورد رضایت خداوند قرار بگیرد .
اینها همگی درست بود ، لابد یک جای کار را خراب کرده ام ، اما کجا را ؟
من هم مذهبی بودم و مسجد میرزا حسین آقا به عنوان مسجد ایدئولوژیک و مسجد حاج قاضی به عنوان مسجد محلی و اعمال سنتی ، و هم سر به هوا بودم ، به حزب پان ایرانیست هم می رفتم و بدتر از آن به سینما هم می رفتم ، کتاب های ( مایک هامر را بکشید ) را می خواندم
عکس هنرپیشه ها را هم جمع میکردم ، دفتر های دویست برگی تند و تند پر می شد ، نماز و روزه ام هم یک ساعت تعطیل نمی شد .
حاج عمویم ادامه داد :
ببین پسرم من از تو خیلی راضی هستم ،
وقتی می بینم ، همشهری های یکانی و یا مردم کوچه و بازار شهر از ادب و اخلاق تو می گویند ، لذت می برم ، ببین عیسی
می خواهم یک چیزی را هیچ وقت فراموش نکنی ، من حتی برای یک لحظه هرگز به ذهنم هم خطور نکرده است و نمی کند که من عموی تو هستم و نه پدرت !
درست به خال زده بود ، همواره کابوس کودکی من این بود ، که این مرد پدرم نیست ، و هر لحظه درب این خانه می تواند به روی من بسته شود و چقدر خوشحال می شدم که می دیدم خواهرم چنین کابوس هایی ندارد .
حاج عمویم گفت :
اما موضوع بحث من ، الان چیز دیگری است ، ما مقلد حضرت ایه الله العظما شریعتمداری هستیم ، اگر اجازه ندهد
تو قاضی بشوی منهم چنین اجازه ای
نمی توانم بدهم
گفتم : حاج عمو حالا کو تا برای قاضی شدن ، من مهم دانشگاه رفتنم است
گفت : دانشکده حقوق خواندن یعنی
قاضی شدن !
خواستم بگویم می شود ، حقوق خواند و قاضی نشد و حتی گفتم :
حاج عمو لازم نیست حتما آدم قاضی بشود خیلی تند جواب داد ، اینو از تو نشنوم !
خیلی عجیب بود ، پس می خواست من قاضی بشوم پس چرا موانع شرع را پیش می کشید ، من اینجوری بودم هم مذهبی بودم و هم می توانستم قاضی بشوم ، اینها باهم متضاد نبودند ، حداقل برای من ، من هم مسجد می رفتم و هم سینما ، هم نماز می خواندم و هم عاشق دختر ها می شدم !
بالاخره حکم صادر شد ، بدهی شرعی
مرا امسال نه آقای فوزی و نه حاج شیخ
به ایشان می رساند ، و رو به من کرد و گفت : تو می بری ، وجوهات شرعی را از طرف من به ایشان می دهی و مسئله قضاوت و اجازه شرعی را از او می گیری .
راهی قم شدم ، محله و بهتر خانه حضرت را پیدا کردم ، گفتند الان نزدیک
ظهر است ، بیرون رفته است ، باید به مسجد اعظم کنار حضرت معصومه بروی
آنجا نماز می خواند و اگر مسئله ای داری
می توانی وسط دونماز بپرسی ، چنین کردم وقتی نماز اول تمام شد ، پیشش رفتم ، بدهی عمویم را در پاکتی به وی دادم و گفتم حاج آقا ، دستم به دامنت
حاج عمویم برای رفتن من به دانشگاه
اجازه شما را می خواهد
خندید شاید پرپر زدن دل مرا می شنید
به حاج صادق سلام برسان من برایش می نویسم ولی تو با خیال راحت برو و دانشگاهت را تمام کن وقتی استخدام شدی می آیی و شرایط قضا را می گویم
اوف راحت شدم ، علاقه ای بیشتر برایش پیدا کردم ، چقدر می ترسیدم
که بگوید نه !فرزند اینکار کفر است
تو می خواهی در زمانه ستم شاهی قضاوت کنی ؟ حاشا و کلّا
چقدر تو راه رضائیه تا قم ،تمرین کرده بودم که در جوابش بگویم :
حاج آقا در زمانه عدالت قضاوت هم نکنی مهم نیست باید در زمانه ستم به توانی قضاوت کنی !
ولی کار به خیر گذشت ، اصلا بحث نشد .
خودش خدایی از آن استقبال کرد و برای حاج عمویم دست خط داد .
اما من وقتی دانشگاه را تمام کردم ، دیگر از او تقلید نمی کردم. به دادگستری رفتم
خاطرات و خطرات و قبولی در رشته حقوق/ عیسی نظری