“زخم هایی که میخندند”:در تصویر دوم مرد روستایی را میبینیم که در راه آمدن به شهر ماشینش تصادف جزئیی داشته او آنچنان از خود بیخود شده که چندین بار دستهایش را به سرش و زانوهایش میکوبد به آنطرف اینطرف میرود و می آید به پرایدش نگاه میکند مرثیه سرایی میکند چنان که گویی در غم عظیمی گرفتار گشته میگوید: الله ائویم ییخیلدی (خدایا خانه ام ویران گشت ) از غم خم و راست میشود، کثیری از آدمها میخندند از میان این کثیر یک نفر فیلم می گیرد ، یک نفر برایش دلداری میدهد که با یک پراید خانه ای ویران نمیشود ،او باز برخود و پدرش نفرین میگوید یاناسان آی دده اوی من نه ..وخی دی یئدیم گلدیم ،(پدرم سوخت من چه غلطی کردم که به شهر آمدم ) شهر را سرآغاز غم اندوهش میداند در دلش طلب فضای آرام و آشنای روستایش را میکند.
میگوید : ماشین صیفریدی…شدین ایچینه (خودروام صفر بود بعد این تصادف بشدت افت قیمت میکند، دستهای پینه بسته اش حکایت چگونه گی خرید خودرو را بی پرده بیان میکند یک کاپشن کهنه، در جیب پیراهنش شناسنامه اش را گذاشته شاید برای کار اداری به شهر آمده بود از پشت عینکش تشخیص حالت چشمهایش سخت است.
این واقعه بنده را به یاد داستان (گاو) انداخت داستانی که آفریننده آن غلام حسین ساعدی است که یکی از برجسته ترین آثار ادبی وی بشمار میرود.
داستان با به تصویرکشیدن علاقه ی زیاد و رابطه ی صمیمی و نزدیک یک مرد روستایی میانسال به نام “مش حسن” با “گاو” عزیزش آغاز می شود. مش حسن که متاهل و بدون فرزند است، تنها دارایی ارزشمندی که برای خود متصور می شود، همین “گاو” است که دیوانه وار آن را می پرستد؛ اما داستان دچار فراز و فرود شدیدی می شود و زمانی که مش حسن برای مدت کوتاهی روستا را ترک می کند، “گاو” باردار او، مرده در انبار یافت می شود.
دوستان مش حسن، نگران از واکنش او به این اتفاق، شواهد به جامانده از مرگ “گاو” را پنهان می کنند و زمانی که مش حسن برمی گردد، به او می گویند که گاوش فرار کرده است. اما پذیرش این حرف و مواجهه با این غم بزرگ، آنقدر برای مش حسن دشوار است که او رفته رفته دچار فروپاشی روانی می شود.
مشدی حسن هم چنان در حال نشخوار گفت: “من مشدی حسن نیستم. من گاوم. من گاو مشدی حسن هستم.” – کدخدا گفت: “این حرفو نزن مشدی حسن، تو خود مشدی حسن هستی” – مشدی حسن پا به زمین کوفت و گفت:” نه، من نیستم، من گاو مشدی حسنم، مشدی حسن نشسته اون بالا و مواظب منه.” – کدخدا گفت: “مشدی حسن تو رو به خدا دس وردار. این دیگه چه گرفتاری ست که برای بیل درس کردی؟ تو گاو نیستی؛
مشدی حسن پایش را کوفت به زمین و گفت: ” نه ، من مشدی حسن نیستم. مشدی حسن رفته برای عملگی. من گاو مشدی حسنم.” – کدخدا گفت: ” آخه تو چه جور گاوی هستی مشدی حسن؟ از گاوی چی داری؟ دمت کو؟” – مشدی حسن خیز برداشت؛ در حالی که دیوا وار دور طویله می دوید و شلنگ می انداخت. هرچند قدم کله اش را می زد به دیوار و نعره می کشید تا که رسید جلو کاهدان و ایستاد.
چند لحظه سینه اش بالا و پایی رفت. بعد کله اش را برد توی کاهدان و دهانش را پر کرد از علوفه و آمد ایستاد روی چاه؛ همان جایی که اصلان کاه رویش ریخته بود. با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون می آمد؛ گفت: ” مگه دم نداشته باشم نمی تونم گاو باشم؟ مگه بی دم قبولم نمی کنین؟ ها؟” و با پا شروع کرد به کوبیدن زمین” (برگزیده از داستان گاو)
نویسنده:یاشار پیری
- غبطه به قفقاز پیش از انقلاب و حلقهی آدینهی تبریز
- ساعدی از زبان براهنی به گمانم بار اول نام غلامحسین ساعدی را در نامه ای خواندم