بگذار خالیبافان بگویند که این عید برجای مانده از هخا و جم و داراست. ما نیازی به بافتن آن همه زنجیر نداریم زیرا این عید را از عمق وجودمان دوست داریم.
چهارشنبه آخر سال یا «آخیر چرشنبه آخشامی» و عید سال نو یا «بایرام»، از دید بزرگترهای ما بسیار مقدس و عزیز بود. همین جا بگویم که ما با لغت «نوروز» در کتابها و تلویزیون آشنا شدیم و این لغت در زبان مردم عامه ما وجود نداشت و نام این عید فقط بایرام بود که بعدها با عید نامیدن روزهای فطر و قربان، برای ایجاد تمایز این روز را «ایل بایرامی» نیز گفتند و تا همین حالا، هیچ کس در محاوره و تبریک گویی «نوروزوز موبارک» نگفته بلکه همه فقط «بایرامیز موبارک» میگویند.
بزرگترها حساسیت عجیبی روی نحوه برگزاری و استقبال از این دو عید عزیز داشتند و کوچکترین نقصان در مراسم چرشنبه و بایرام آنها را به هم میریخت. چهارشنبه آخر سال 75 پدربزرگم (پدر مادرم) نفسهای آخرش را میکشید. مادرم گریه کرده بود و حال خوبی برای تدارک امور چرشنبه نداشت. پدرم با ناراحتی گفت: «کاری نکن که خدا ترا از عید محروم (بیعید) کند». مادرم ناراحت، پدرم پشیمان شد و هر دو از عدم استقبال چهارشنبه آخر سال ترسیدند. سال بعد پدربزرگ و پدرم درگذشت و مادرم بقول خودش، برای همیشه بیعید (بایرمسیز) شد.
در چرشنبهی یکی از سالها، مادرم برای قارابایرام رفته بود و متاسفانه من آتش چهارشنبه را روشن نکرده بودم که مادرم رسید. مهربانانه گلایه کرد که «تو چرا به هیچ چیز اعتقاد نداری» و خودش سریع آتشی روشن کرد تا ارواح رفتگانمان ببینند که اوجاق ما روشن است. از آن روز چهارشنبه آخر سال، تحت هر شرایطی دَم در خانهمان آتش روشن میکنم.
رسم است که اوجاق خانه باید حین تحویل روشن باشد و قابلمهی دلمه روی آن بجوشد تا سال جدید، حین آمدنش دیگ خانه را جوشان ببیند. در سالهایی که لحظه تحویل نصفه شب است. مادرم میگوید «اگر من خوابیدم حواست باشد که دیگ در لحظه تحویل بجوشد» و چون حس میکند من به هیچ چیز اعتقاد ندارم، کمی بعد نگران شده و میگوید «ده دقیقه مانده به تحویل بیدارم کن تا خودم دیگ را بجوشانم» و من ته دلم میگویم که نگران نباش، من به چیزهای دیگر اعتقاد ندارم ولی به تو و به شادی تو ایمان دارم.
بایرامیز موبارک منیم عزیزلریم.
ابراهیم رشیدی