فرق لوطی با لات…
از آن گودی زورخانه هم تختی بیرون می آید و هم شعبان بی مخ! آن اولی با تمام خصلتهای نیکویش جوان می میرد و آن دومی می ماند و در کودتای28مرداد و پس از آن سیف الاسلام میگردد و تاجبخش!
هر زمان یکی از طرفداران مصدق دستگیر میشد بلافاصله شعبان با نوچه هایش سر میرسید و با چاقو حمله میكرد. به فاطمی دست بسته در حصار ماموران شهربانی حمله کرد اما خواهر فاطمی خود را سپر کرده زخمی شد…
البته شعبان بعدها در پیرانه سری، چاقو زدن را تکذیب کرده به هما سرشار می گوید:
« دَم شهربانی زدمش، چاقوام نزدم. بیخود میگن چاقو زده. همشیرهشم روش نیفتاد. توی شهربانی همشیرهش او بالا وایساده بود من دَم پلههای پایین زدمش…»
هر موقع تختی را با شعبان مقایسه می کنم یادِ داش آکل و کاکا رستم در داستان «داش آکل» صادق هدایت می افتم!. من بارها « داش آکل» را خوانده ام، این داستان کوچک در نوع خود یک شاهکار است.
داش آکل یک لوطی شیرازی است طرفدار ضعفا و بخشنده و در مقابل او، کاکا رستم یک لات و گردن کلفتی است که از حسادت، چشم دیدن داش اکل و محبوبیت او در بین مردم را ندارد.
در قهوه خانه نشسته اند یک مرتبه پیشکار «حاجی صمد» از راه رسیده و به داش آکل میگوید که حاجی صمد مرده و تو را وکیل و وصی خود کرده، داش آکل ناراحت از این بار مسئولیت، مجبور میشود این مسئولیت را بپذیرد و برای رتق و فتق امور به خانه حاجی صمد برود، اما در آنجا عاشق مرجان، دختر کم سن و سال حاجی صمد میگردد. این عشق به مدت هفت سال او را از درون می سوزاند اما نمی تواند ابراز کند تا اینکه برای مرجان شوهری پیدا میشود و عروسی سر می گیرد….
چرا داش آکل نمی تواند عشق خود را ابراز کند، آیا بخاطر 26سال اختلاف سنی با مراجان بوده؟ یعنی داش آکل 40سال دارد و مرجان14.
اما در آن زمان، چنین اختلاف سنی مهم نبوده و مرجان نیز، سرانجام باکسی ازدواج می کند که حتی مسن تر از داش آکل بوده…
داش اکل در واقع بخاطر همان روحیۀ جوانمردی و لوطی منشی و مسئولیتی که وصیت حاجی صمد بر دوش او گذاشته فکر می کند اگر عشق خود را به مرجان آشکار سازد و با او ازدواج کند، نسبت به امانتی که حاجی صمد به او سپرده، خیانت کرده است. به نظرش، ازدواج با دختری که به او سپرده شده، نمك به حرامی خواهد بود، بنابراین، عشق؛ این قوی ترین نیرو از درون او را می سوزاند اما بر زبان نمی آورد….
پس، عروسی مرجان با کسی دیگر سر می گیرد و داش اکل طبق معمول، وظایف خود را انجام داده و در پایان عروسی، حساب و کتاب خانه را تحویل داده و خانه را ترک میکند. در حالیکه، عشق پنهانی مرجان او را از درون می گدازد، یک بطری عرق سر می کشد، هوا تاریك است و سرش درد می کند، روی خواجه نشین خانه ای می نشیند و چپقش را چاق می کند که یک مرتبه سر و کلِّۀ کاکا رستم پیدا میشود و شروع به رجزخوانی کرده، کار به مبارزه و درگیری میکشد و در نتیجه، داش آکل سخت زخمی میشود و در بستر مرگ، وقتی پسر ارشد حاجی صمد به دیدارش میرود، داش آکل طوطی خود را به او می سپارد…
روز بعد داش آکل می میرد و اهل شیراز به عزای او می نشینند. عصر همان روز، مرجان دارد با کنجکاوی طوطی را تماشا میکند که یک مرتبه، طوطی می گوید:
«مرجان… مرجان… تو مرا کُشتی… به که بگویم… مرجان… عشق تو… مرا کُشت»
و اشك از چشمان مرجان سرازیر می شود یعنی اشگ همگی ما سرازیر می شود…
بقول اخوان:
كه می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
…دگر ره مانده تنها با غمش در پیش آیینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شكایت می كند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
داش آکل در واقع مصداق این سخن معروف میگردد:
«مَن عَشِقَ فكَتَمَ و عَفَّ فماتَ فَهُوَ شَهيدٌ»
«هر كه عاشق شود و عشق خويش را كتمان كند و پاكدامنى ورزد و با اين حال بميرد، او شهيد است.»