فروپاشی ایران (قسمت دوم) – حبیب ساسانیان

ایران در برزخ تبعیض و بحران هویت ناشی از ایدئولوژی پان‌ایرانیسم

فروپاشی ایران (قسمت دوم) – حبیب ساسانیان

ما درگیر پیکاری هستیم که سرنوشت ابدی آذربایجان در متن آن قرار دارد. این یک اتفاق استثنائی است و به اندازه تاریخ بعد از مشروطه مایه درس و عبرت خواهد شد. اگر در این برهه حساس، با مسئولیت تام و ذکاوتی سیاسی وارد میدان نشویم قافیه را باخته ایم و دیگر هرگز آذربایجان جرعه آزادی را نخواهد نوشید و حق تعیین سرنوشتش، را دولت‌ها و ملل دیگر تعیین خواهد کرد. شرایط امروزی ما، محصول عملکردهاییست که در طول این چهل سال برای آن کار شده است. طبعاً نقصانها نیز خود را نشان داده و خواهد داد. در این آموزش، امکان بروز خلأها در تجهیز فکری اجتماع می تواند عامل شکست شود. این خلأها به این راحتی قابل جبران نیست و مسلماً می تواند در شرایط حاد، به ظهور  اشتباهات غیر قابل جبران منجر شود، بنابراین برای تقلیل تاثیرات حاصل از خطا، بررسی سناریوهای که می تواند کارساز شود، امری ضروری است.

 

نزدیک ترین و موفق ترین سناریو برای پیروزی در این انقلاب، اعتلاف احزاب و تشکل‌های ملی و همچنین ملیت‌ها در ایران است. این همبستگی، ارتش، سپاه و نیروهای سرکوبگر را زمین گیر خواهد کرد و آنها نمی توانند در تمامی جغرافیایی پیرامونی حضور قدرتمندانه داشته باشند. لازم است برای این هماهنگی تبادل اطلاعات از طریق یک مرکزی که نمایندگان آنها در آن حضور داشته باشند، صورت گیرد، در غیر این صورت رسانه‌های خارجی، مانند  بی بی سی و اینترنشنال با بایکوت، تحریف و تفرقه، جلوی این اعتلاف خواهند ایستاد. در این انقلاب، رسانه نقش اصلی و تعیین کننده در مقصد دهی به مطالبات خواهد داشت. مهمترین فاکتور پیروزی در این خواهد بود که تاثیر  قدرت رسانه‌ای اوپوزیسیون نقشی بسیار کم در تحلیل‌های احزاب ملی ملیت‌ها داشته باشد. ما در این مسیر دو مشکل اساسی داریم و اولین آن احتمال تغییر موضع‌گیری‌ها در بین سیاسیون کُردی است.

 

مسلماً جمهوری اسلامی با اِشرافی که بر بعضی از احزاب کُردی دارد، برای شکست دادن این اتحاد تمامی مساعی خود را به کار خواهد برد. وقتی داشتم این متن را می نوشتم، به خبری از علی جوانمردی برخورد کردم که از اعتلاف پ.کا.کا و سپاه برای انحراف جریان انقلاب صورت می گیرد. اگر ملت کُرد و احزاب آنها، در این شرایط، نتوانند به نقش مخرب جمهوری اسلامی در از بین بردن آزادی این ملت از اسارت پی ببرند، مسلماً بهای سنگینی خواهند پرداخت و چرخه ترور و قتل و وابستگی و اسارت دوباره به سراغ آنها خواهد آمد. بنابراین، هرگونه اختلاف، هر اندازه که بزرگ باشد، در وضع فعلی سمی مهلک برای آزادی این ملل است. اختلاف تُرک‌ها و کُردها موضوعی طولانی است و در فردای رهایی می توان آن را حل و فصل نمود؛ حتی اگر این اختلاف منجر به جنگ هم شود، به مراتب از اسارت زیستن تحت حاکمیت یک دولتِ تمامیت خواه بهتر است. اتحاد ملل ایرانی در نهضت مشروطه نشان داد که، قدرت و تاثیر پیرامون بر مرکز، بسی بیشتر است و این مسئله از اواخر دوره قاجاریه، ایرانشهری را نگران ساخته بود و آنها تصمیم گرفتند با به راه انداختن اختلاف و نیز درگیری بین این ملت ها، بتوانند، دولتی قوی در مرکز برای سرکوب آنها درست کنند که کردند. از دوره مشروطه به بعد نخبگان این ملت ها، هیچگاه در کنار هم نبوده اند، بلکه علیه هم شدند. مرکز با پیش کشیدن و میدان دادن به سردار اسعد بختیاری، ابتدا علیه ستارخان توطئه کردند و بعد ها نیز خود اسعدخان را نیز، از بین بردند.

 

امروز بیش از هر ملتی این لرهای بختیاری هستند که، زیر سیاست آسیملاسیون فارسی، خم شده اند و حتی دولت مرکزی آب‌ها و رودها، این سرچشمه حیات لرها را بدون پرداختن دیناری صرفِ عمران و آبادی شهرهای مرکزی می کند. همچنین، بلوچ ها، عرب ها و کُردها. امروز همین مرکزنشینان، خارج نشین با به راه اندازی غول رسانه ای، می خواهند دوباره با خون همین ملت‌ها، بر مسند قدرت بنشینند. نا آگاهی و عدم بیداری ملی، باعث شده تا تمامی سختی ها و جان کندنی‌ها، مال ملل در ایران و رفاه و آزادی و قدرت و سیاست مال آنها شود. این حقه بازی و سیاست کثیف ایرانشهری، باعث تبختر این قوم شده و بر این ایده نژادپرستانه تأکید می کنند که:«تنها قوم خاورمیانه‌ای هستند که، به خود‌آگاهی تاریخی رسیده اند و زبان و ادبیاتشان شایستگی یک ملت و حتی جهان را دارد و دیگر نژادها در ایران، ملت نیستند! بلکه قوم هستند و زبان و ادبیات و موسیقی شان در شأن محلی است و قدرت و شایستگیِ تبدیل به زبان یک ملت را ندارد». عجیب است که از بس این سخنان از تریبون های دولتی مدام تکرار شده، مردم و حتی نخبگان این ملت ها نیز آن را تکرار می کنند و از موسیقی محلی کُردی، ترکی، لری و سایر صحبت  می کنند.

 

در پشت تمامی این اصطلاحات نفرت انگیز، سیاست آسیملاسیونی خوابیده و زبان فارسی را طوری به تمامیت ارضی و وحدت سیاسی دوخته اند که گویی این زبان تا به امروز وحدت سیاسی ایران را تامین کرده است. اما نمی گویند؛ اگر این زبان عامل وحدت بود، چرا افغانستان و تاجیکستان در این ترکیب وجود ندارند؟ دولت مرکزی با پول و سرمایه ای که از نفت عرب‌ها، آب و دامداری لرها، کشاورزی و منابع طبیعی و غنی در آذربایجان و سایر مناطق ایران به دست می آورد، برای خود یک سرمایه عظیمی از امکانات و  توسعه انسانی جمع کرده و با تأسیس علوم انسانی با به خدمت گرفتن نخبگان ملت آذربایجان و  ملت‌های عرب، کُرد و بلوچ، قشری از متخصصان و روشنفکران را در کنارهم قرار داده است که، کار و شغلشان  توجیه سیاست آسیملاسیون، تئوری‌نویسی برای هضم این ملت ها در جامعه به شدت نژادپرستانه ایرانشهری است. تئورسین‌هایی که برای ایران تاریخ و فلسفه سیاسی جهت حکومت و حکمرانی می‌نویسند، هیچ انگیزه ای برای خدمت به ملت خود ندارند و در دستگاه آرمانی ایرانشهری، شخصیت دیگری برایخ خود ساخته اند. این واقعیتی است که مرحوم شهریار نیز بارها بر آن تاکید داشتند، وی مدتی متمادی در تهران زندگی کرد و شاهد این سیاست غیر انسانی آسیملاسیونی از نزدیک گشته و خود نیز مدتی گرفتار این مرض مسری شده بود. تأثیر این سیاست در آذربایجان به  معنای واقعی کلمه یک تراژدی تمام عیار است.

 

شهرهای میلیونی آذربایجان حتی یک مرکز یا موسسه‌ای برای حفظ فرهنگ و زبان ترکی خود ندارند و آذربایجان به سختی توانسته انگشت شماری از نخبگان خود را برای خدمت به زبان و ادبیات خود و در کنار خود نگه دارد. اکثر این نخبگان قلیل نیز، با انواع فشارها و سختی مواجه شده و مظلومانه زیسته‌اند. بیشتر آنها به خاطر شرایط سخت زندگی مجبور به همکاری با مرکز شده و خواسته و ناخواسته به جرگه سیاست استعمار فرهنگی مرکز در آمده‌اند و هرگاه فرزندان راستین این ملت خواسته اند از حق و حقوق ملی دفاع کنند، دولت مرکزی همین نخبگان آذربایجانی را رو در روی هم قرار میدهد. در حالیکه متولیان سیاسی مرکز در خانه‌های خود استراحت می کنند، افرادی چون جوادی، کلاشی، طباطبایی، روز و شب خواب ندارند و مثل سگ وفادار خانگی، نگهبانی از میراث آنها را بر عهده گرفته اند!… این سیاست برای، نخبگان عربستان، کردستان، بلوچستان نیز تکرار می شود. اگر آذربایجان حتی به اندازه یک خود‌مختاری محلی قدرت داشت. امثال چون جواد طباطبایی، احمد کسروی و زریاب خویی، در خدمت به زبان ترکی و بالندگی آن بودند و امثال چون کزازی به جای اینکه وقت خود را صرف شاهنامه فردوسی کند، در خدمت ادبیات کُردی می بود. نیمچه آزادی ملت ها در روسیه باعث شد، غولی از نخبگان در آذربایجان شمالی به وجود آید که موسیقی، ادبیات و تئاتر آذربایجان  را در منطقه آسیای میانه و خاورمیانه به سطح قابل افتخار برسانند. امروز وقتی از تئاتر، موسیقی کلاسیک، هنر مجسمه سازی و سینما صحبت می شود، نام آذربایجان شمالی می درخشد. مسلماً چنین  نخبگانی در بین ملت‌های بلوچ، عرب و کُرد نیز به وفور  وجود داشته و دارد. آنان می توانستند ادبیات فاخری برای این زبان ها خلق کنند، شاید هم کرده اند که متاسفانه ما خبر نداریم. و این عدم اطلاع نیز ،بخشی از این سیاست ایرانشهری بوده که من از همان ابتدا مد نظر داشتم. یعنی کاری کرده اند که ملت‌های ساکن در جغرافیای ایران، همدیگر را از طریق زبان فارسی بشناسند که ربطی به ادبیات و زبان این ملت‌ها ندارد.

 

ادعای ایرانشهری بر برتری زبانی، تکرار همان برتری نژادی است، ولی از بس بدان رنگ و لعاب مصنوعی داده اند که خیلی ها اصلاً به خیالشان نمی آید که این ادعا یک ادعای نژاد پرستانه است. امروز ما ملت های ساکن در این جغرفیا در یک شرایطی قرار داریم که باید این سیاست کثیف نژاد پرستی و زبان پرستی ایرانشهری ها را برای همیشه و با یک هماهنگی و همدلی بزرگ و با تجهیز خود به ابزار سیاست برای همیشه بشکنیم و ملل اسیر را به آزادی و بازگشت به فرهنگ و زبان خود برسانیم.

ادامه دارد…

مطالب مشابه