مرگ، معنایِ زندگی
واژه ی «مرگ » از آن جمله واژگانیست که اضطراب آور است.
هرکس در طول عمر خویش به این واژه فکر کرده است و اضطراب ناشی از آن را در خود به خوبی حس نموده است.
هر شخصیت ادبی و هنری و فلسفی و….نیز با این واژه آشناست و در خودِ خویشتنش به آن می اندیشد.
از آنجاییکه انسان به دنبال معنا در زندگی خویش می باشد و مفهوم زندگی در نوع زیستنِ آدمیست، پس این معنادهی تا پایان عمر همراه انسان است و حتی مرگ آدمی را نیز رنگ می بخشد و هرکس برای آنچه زیسته است، برای آن نیز می میرد.
گاه فرد معنای عمر خویش را در علم و گاه در ایمان و گاه در اخلاق و گاه در الحاد و… می بیند.
البته این موارد مذکور شامل حال کسانی است که در حیات خود دغدغه مند می زیند و خلوتشان با تفکر می گذرد .
عوام کالانعام از این مباحث به دورند، بی هیچ اندیشه ای زندگی را ورق می زنند و عمر را به پایان می رسانند، فکر، آنان را«دچار» نمی کند.
مرگشان نیز به تبع زندگی شان،همرنگ زیستنشان است.
اما مرگ چگونه می تواند بر زندگی ما تاثیر داشته باشد؟
آیا اگر عمر جاویدان داشتیم آرزو معنا می یافت؟
و یا اگر زندگی ابدی در این جهان داشتیم، آنگاه انتخاب و آزادی معنا
می یافت؟
گویی رابطه ای میان «زیستن و مردن» وجود دارد!
انگار مرگ برای ما آزادی می آورد، از آنرو که اگر مرگ نبود آزادی و انتخاب نیز نبود.
عمرِابدی معنا و مفهوم انتخاب را از میان بر می دارد، چراکه ما بی نهایت زمان داریم و در تمام این ابدیت ما نیز انتخابهای مختلف را می سنجیم، دیگر ریزبینی و سنجش انتخابی در میان نخواهد بود، زهر لحظه هر آنچه را می خواستیم انتخاب می کردیم.
پیامد چنین مسئله ای که انتخاب از میان می رود، آزادی نیز از میان برداشته می شود، چراکه انتخاب و آزادی دو روی یک سکه است.اگر انتخابی نباشد، آزادی وجود ندارد که کدام مورد را انتخاب کند! و بالعکس…
انسان با عمر محدود خود به حیات خود و زیستنش رنگ می بخشد و معنا می دهد.
چراکه جایی هست که زمان ما و آزادی ما و انتخاب ما تمام می شود و این ما هستیم که هر لحظه و هر دم را انتخاب می کنیم که چگونه بگذرانیم.
آیا فقط زندگی می کنیم یا به زندگیمان، «زنده گی» می بخشیم؟
خوب می دانیم که زندگی با زنده گی بسیار متفاوت است.(تغییر واژگانی برای رساندن مفهوم درونی است )
آیا مرگ اوج زندگی است؟ وقتی کسی حیات خود را به تمامی بِزید، به اوج زنده بودن و زنده گی را زیستن، می رسد .
بدترین حسرت در حین مرگ همین زیستنِ مرده وار است.
زیستنی که، زندگی نه، بلکه مُردگی است.
مُردنی که قبل از رسیدن زمان مرگ فرا رسیده است.
انسانِ اصیل اینگونه می زید. انتخاب می کند .و انسان نا اصیل، انتخاب نمی کند، بل انتخاب می شود، او حیات خود را رقم نمی زند، قربانی می شود.
و بدترین نوعِ زیستن، زیستن بدون آزادی انتخاب است.
آنوقت با موجهای درندهی حیات خشن اینجهانی به این سو و آن سو پرتاب
می شود… و چیزی جز سرخوردگی در چنته نخواهد داشت .
مرگ چنین کسی سخت ترین مرگهاست .
مرگ انسانی که آرزوهای نزیسته اش از سر و کولِ جانش بالا می رود و حین مرگ بر سرش فریاد خواهند زد .
اینجاست که ماهیت انسان بیش از پیش آشکار می شود؛
انسان یعنی مسیر ….
انسان تنها موجودیست که به یک منوال نمی ماند و اساساً نمی خواهد هم به یک منوال بماند.
اوج یک حیوان همان حیوان است، یک اسب در نهایت یک اسب می شود.
اما یک انسان در نهایت فقط انسان نیست .او در حالِ شدن است.
از یک حال به حال دیگر و از یک وضع یه وضع دیگر ….
وتنها موجودی که از مرگ خود مطلع است انسان است و اضطراب وجودی مرگ را یک عمر بردوش می کشد.
هیچ موجودی تفکر راجع به مرگ ندارد و حیات انسان پر از این اضطرابهای اگزیستانسیالیستی است.
تنهاست ….و هیچ کس به درون او راه ندارد.
هیچ کس به همراه او نمی میرد .مرگ او تجربه ای منفرد است.
اما همین مرگ به دادِ انسان می رسد؛ به حیات او معنا می بخشد.
آدمی را وادار به انتخاب نوع زیستن می کند، وقت کم است .
مرگ اینچنین معنابخش است.
ناهید تقیزاده