چرا دلتان با آذربایجان صاف نیست؟
بعد از درگذشت چهار شخصیت (هوشنگ ابتهاج، دکتر محمدزاده صدیق، رضا براهنی و عباس معروفی) و با رصد واکنشهای رسانهای به مرگ این چهار شخصیت به این نتیجه رسیدم که بر خلاف اینکه در ایران خیلی از افراد علیالظاهر فیگور آزاداندیشی بهخود میگیرند، اما «اَکثرهُم» درباره آذربایجان «لایعقلون»اند و تمامیتخواه.
خاطر کسی آزرده نشود که از این واژهها استفاده میکنم. واقعیت این است که هژمونی سختی در مورد آذربایجان در اکثر ایدهها و طیفها وجود دارد و در سطوح مختلف بهخوبی قابل مشاهده است.
شاید بتوان نمود حقیقی آذربایجانستیزی را در اولین سطح در کنشهای دولتهای مختلف اصلاحطلب و اصولگرا مشاهده کرد. در این مورد چندان لزومی ندارد که به تحلیل آرا و عملکردها بپردازیم. همین کفایت میکند که بدانیم در طول 53 سال حکومت پهلوی و 44 سال حاکمیت جمهوری اسلامی ایران یک ريال هم در بودجه فرهنگی کشور به زبانهای اقوام و زبان ترکی آذربایجانی اختصاص نیافته و برعکس، علاقه به زبان مادری، با تضییقهایی نیز مواجه شده است.
در سطح دوم آذربایجانستیزی ایرانشهریها قرار دارند و شوربختانه اشخاصی مثل ایرج افشار و پرویز ورجاوند و … آنقدر عریان و زشت در مورد آذربایجان حرف زدهاند و آنقدر آذربایجان و آذربایجانی را آماج حملات راسیستی خویش قرار دادهاند که لزومی ندارد درباره این قشر هم خودمان را چندان به زحمت بیاندازیم.
جالب است که حتی اپوزیسیون خارجنشین هم با مطالبات آذربایجان مخالفت و تضاد دارد و حتی رسانهای مانند بیبیسی فارسی در مورد مطالبات آذربایجان دست به تحریف، سانسور، حذف و انحراف افکار عمومی دست میزند.
درک نمیکنم چرا این حجم از ستیزهجویی با آذربایجان وجود دارد و چرا دل این طیفها با آذربایجان صاف نمیشود اما همیشه ایمان دارم ملت مرده، نیاز به دشمن ندارد.