سالها پیش،شاید سالهای خیلی پیش باشد. از بازداشت موقت با وثیقه آزاد شده بودم. در خانه هر چه دست نوشته و کتابی که مربوط به زبان ترکی بود با خود برده بودند. روزی از پیشگیری قوه قضاییه(که آن موقع در ایستگاه سرعین بود ) زنگ زدند و گفتند بیا کتابهایت را ببر.
از خانه تا آنا میدانی پیاده رفتم. در میدان مادر ایستاده بودم. ماشینی از نوع پراید ایستاد و سوار شدم. در راه راننده با خنده عاطفی سر صحبت را باز کرد وگفت: فلانی مگر تو دانش آموز من نبودی؟
برگشتم، و با نگاهی به صورتش دیدم معلم زبان انگلیسی دوران راهنمایی ام است. موهای سرش سفید شده بود. در زمان ما هنوز موهایش سیاه بود.
گفتم: ببخشید. حواسم نبود
باز گفت: چه کار می کنی. آیا درجایی مشغولی؟
گفتم: می روم کتابهایم را بگیرم و سالی دو ماه و سه ماه به زندانم می اندازند. و به ما هم می گویند با فکر شما مشکل داریم.
وقتی که قضیه را فهمید. قطره اشکی در چشمش نمودار شد. و خواستم کرایه بدهم. گفت: نمی خواهد.
وقتی که از ماشین پیاده می شدم. با حالت بغض گونه گفتند: موفق باشید
در ایستگاه سرعین به یکی از دوستان که قرارمان اینجا بود و قولی که داده بودم. داستان اووچو پیریم را دادم( از نوشته های خودم بود ).
بعد از نیم ساعت انتطار، قسمتی از کتابها و دست نوشته ها را به من مسترد کردند. بیچاره کتابها را به دو نایلون سیاه رنگ قطوری ریخته بودند. آنهایی که در زندان بوده اند با چنین نایلونهای آشنایی دارند. به این نایلونها در زندان آشغال می ریزند. نایلونها خیلی سنگین بودند.
وقتی که از اداره مربوطه بیرون آمدم. یک آدم تقریبا ۴۰ساله ای با اصرار زیاد به صورت دربستی سوار ماشین پرایدش شدم. در راه فهمیدم این آدم چهل ساله از خودشان است.
در خانه کتابها را مورد بررسی قرار دادم. و دیدم تمام کتابهای به درد بخور برداشته شده است.
حال بحث این است که معلمم می خواست من یاد بگیرم، کتاب بخوانم و بیاندیشم.
اما بازجویم می خواست من کتاب نخوانم و نیاندیشم. در واقع با اندیشیدن من مشکل داشتند. و بدین دلیل بود که به خاطر اندیشیدنم به زندان می انداختند.
رحیم غلامی