عید خونین آذرماه و علت العلل ترس ما از سیاست/ علی افسر شهبازی
مدت کوتاهی از دوران کودکی ام عاشق سرودهایی مثل “یار دبستانی” و ” ایران ای مرز پرگهر” بودم… قد کشیدم، بزرگتر شدم، دیدم، شنیدم، مطالعه کردم، دانشگاه رفتم، به تالیف کتاب پرداختم، مقالات نوشتم و نهایت آن شعرها در درونم رنگ باخت و عاشق دو گونه ی دیگر از سرودها و اشعار شدم… یکی سرودهایی که در این ویدئو میبینید که در حوزه ی آذربایجان، فدرالیزم و پیشه وری خلاصه می شد و گونه ی دوم سرودهایی بود که در حوزه ی قره باغ اجرا میشد… مثل خیلی ها با این سرودها به وقتش خندیدم و به وقتش گریه کردم و نهایت با آزادی قره باغ و با پایان حسرت، سرودهای پیرامون اشغال قره باغ در درونم رنگ باخت و اکنون با این قبیل سروده ها زنده ام…
عید ۲۱ آذر ۱۳۲۴ فقط یک سال دوام داشت… ارتش پهلوی وارد آزربایجان شد… در نبود رسانه ها و فضای مجازی امروزی، و در سایه ی وحشت مردم، در خفا ملتی کشتار شد… چوبه های دار و اعدام ها و تیر باران ها در تبریز به، نوعی تفریح، تبدیل شد… کمتر میدان و چهار راهی در تبریز دیده می شد که جسدی در بالای آن، از دار آویخته نشود… دیگر کشتن انسانها عادی شده بود… پرندگان بر بالای دار می نشستند و از مغز اعدامی ها تغذیه می کردند… خیلی ازمادران بچه هایشان را در خانه حبس کرده بودند تا این صحنه ها را نبینند… مردم عادی با روئیت کشتارها مشکل روحی روانی پیدا کرده بودند… فقط مامورین پهلوی اجازه داشتند که جنازه ها را از بالای دار پایین بیاورند… بعضا جنازه ها بر بالای دار فراموش می شد و بوی تعفن، شهر را غیر قابل تحمل میکرد… یک نسل کشی بی سابقه…. “من دیده ام صد بارها سر دارها بر دارها نفرین بر من بارها نفرین بر من بارها ”
ما کم رنج ندیده ایم… تاریخ ما، با رنج ها و خون ها و آه ها و ناله ها عجین گشته است… پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایی که رنج آذر ۱۳۲۵ را دیدند آنها کشتار میلیونی ما در قحطی ساختگی جنگ اول جهانی را نیز دیده بودند ولی رنج تبریز در آذر ماه رنج دیگری بود که کمر ما را خم کرد… ارتش پهلوی تصمیم داشت چنان وحشتی خلق کند که دیگر هیچ آزربایجانی سودای اینچنینی در سر نپروراند… ارتش از زنجان گذشت و وارد محدوده ی سرزمینیِ “میانه” شد… از شاهنشاهی ملوکانه دستور آمد که جهت ایجاد ترس تاریخی از هر روستا پنج کودک و ترجیحا دختر بچه مثله شوند… در مقابل دیدگان وحشت زده ی مادران دختر بچه های روستایی سر بریده شدند و حتی بعضا زنده زنده مثله گشتند و تمامی این ظلمها زمانی عملی شد که افشا کنندگان انها به همین خشونت تهدید شدند… از کتابها گرفته تا کاغذ پاره ها و یادداشت ها همه سوزانده شدند تا تاریخ، این نسل کشی و جنایت بی شرمانه را از خاطره اش پاک کند… و ما ترسیدیم و همین ترس و کشتار سیاسیون ما در این تاریخ، باعث شد که ما نزدیک ۸۰ سال از سیاست بترسیم و ما ترسیدیم… و هنوزم میترسیم همانگونه که سی سال مردم آزربایجان در آن سوی ارس از اقدام به آزادی قره باغ می ترسیدند…