چرا ارتش نوین رضاشاهی بیش از سه روز دوام نیاورد! /قسمت اول
در شهریور ماه قرار داریم: ماهِ اشغال ایران در سوم شهریور توسط قوای متفقین و سرنگونی رضاشاه و سپس مجبور کردن او به ترک کشور در 25شهریور…
طرفداران رضاشاه، تشکیل ارتش نوین را یکی از بزرگترین دستاوردهای او دانسته اند، حتی کتابها در این زمینه نوشته اند، اما ایرانیان بیشتر احساسی و اهل اغراق هستند و کمتر به آسیب شناسی پرداخته اند که چرا ارتشی که 40درصد بودجه کشور را می بلعید قبل از اینکه دستوری از رضاشاه برسد از هم می پاشد؟! و مهمتر از آن اینکه، چرا اقوام مختلف ایرانی از ورود قوای بیگانه به کشورشان شادمان شدند…؟!
بدون شک اگر پژوهشی بی طرفانه و علمی از این مسئله گردد، بسی عبرت انگیز خواهد بود…
تقریبا 200سال پیش وقتی ایران در جنگ با روسیه شکست خورده و روسها از ارس گذشته وارد شهرهای آذربایجان گشتند نه تنها کوچکترین مقاومتی از سوی مردم در مقابل روسها دیده نشد بلکه این خود مردم تبریز بودند که رفتند، قشون 2300نفری روسیه را از مرند برداشته و آورند به تبریز…!(سالهای زخمی…ص320)
تاریخ ایران نشان داده که حکومتهایی که ستمگر و در مقابل مردم بوده اند، در زمانی که از سوی دشمن خارجی به خطر می افتند مردم بجای حمایت از آنها، جانب دشمن خارجی را گرفته و به استقبال بیگانگان رفته اند.
در گزارشی که پس از سرنگونی رضاشاه، جاسوسان شوروی از وضعیت ارتش ایران به استالین فرستاده، تعداد ارتش ایران را 123000نفر نوشته البته با ذکر اسامی افسران درجات بالا و به همراه مشخصات و آدرس و نقشه خانه هایشان…
Həsənli C.P.Günеy: Azərbaycan:Tеhran-Bakı-Moskva arasında.S.122)
اما مشکل اصلی این بود که این ارتش، قبل از اینکه از قوای بیگانه بترسد از انتقامجویی خود مردم ایران می ترسید، چون در زمان کامیابی، تسمه از گرده مردم کشیده بود و مهمتر اینکه، فرماندهان از سربازان خودِ ایرانی می ترسیدند! و فرمانده هنگ در مریوان به افسران دستور می داد:
«شما فقط مراقب باشید مبادا به سربازان کُرد تفنگ داده شود…»!
(با من به ارتش بیایید، هدایت الله حکیم الهی…ص93)
و این نیز، نوع نگرش آقای استاندار (عبدالله مستوفی) در مدت سه سال استانداری اش بر آذربایجان شرقی و غربی، نسبت به همین مردم بود:
«من، در اين هفتاد سالۀ عمر خود، مردمى دزدتر، غارتگرتر، و بىمروت تر، و از پذيرفتن تمدن و تربيت دورتر، و بيك كلمه، وحشى تر از كردهاى مكرى نديدهام»
(مستوفی، شرح زندگانی من…ج۳، ص۳۶۷)
فرمانده ارتش رضاشاهی هنوز ارتش سرخ از راه نرسیده، خطاب به افسر زیردستش می گوید:
««من از روس و انگلیس ترسی ندارم ترس من از همین کردهاست. اینها منتظر این هستند که در مناسبترین فرصت سر هر یک از ما را ببرند و با نفت ما را آتش بزنند…»
(با من به ارتش بیایید، همان منبع…ص73)
براستی،در کجای جهان چنین ارتشی وجود داشته که در آن، فرماندهان، اینهمه تحقیر و ستم نسبت به زیردستان خود روا داشته و در زمان جنگ و مخاطره، سربازان اینهمه نفرت از فرماندهان خود داشته باشند؟!
یکسال قبل از اشغال ایران، وقتی دو ارتش قوی دنیا یعنی آلمان و روسیه تصمیم به اشغال لهستان میگیرند، ارتش لهستان به مدت یک ماه با چنگ و دندان در مقابل دو قدرت، مقاومت می کنند پس از شکست نیز، دولت در تبعید تشکیل داده و به مبارزه ادامه می دهند، اما در ایران، به محض آغاز حمله ارتش سرخ و گذشتن از مرز، تمام هم و غم امرا و ژنرالهای ارتش ایران این بوده که چگونه و به چه وسیله ای، ثروت بیکرانی که بزور شلاق و کتک از چنگ مردم دهات آذربایجان و کردستان درآورده اند و در طول 16سال، حسابی پروار و متمول گشته اند، این ثروتشان را به تهران منتقل کنند…!
تنها در این چشم انداز است که مردم چنین می اندیشند که ارتش بیگانه می آید، تا سایه ماموران جنایتکار رضاشاهی را از سر مردم رفع کند و چنین تلقی میکنند که «ارتش سرخ مانند ملائکه چشم آبی بودند که درِ زندانها را میگشودند و میگفتند همه آزادید!»…
(قاضی محمد و جمهوری در آینه اسناد، بهزاد خوشحال…ص19)
کم کم به آخر دوره رضاشاه که می رسیم، مالکان و فئودالها جای خود را با امرای ارتش عوض می کنند و امرای ارتش، متمول و مالک روستاها می گردند! وقتی خود شاه از سرِ زمینخواری، بزرگترین فئودال تاریخ جهان میگردد چرا زیردستانش بدو تآسی نجویند…؟!
بقول سعدی:
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی/ بر آورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه که سلطان ستم روا دارد/ زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ
این نوشته ادامه دارد…