اندیشیدن به تورکی، نوشتن به فارسی
هایدگر: «زبان خانهی وجود (هستی) است».
فیلسوفان بزرگ به مقوله ی زبان اهمیت بسیار زیادی داده اند و میان زبان و اندیشه ارتباط تنگاتنگی قائل بوده اند.
زبان بر شیوه تفکر و جهان بینی ما تأثیر میگذارد؛ و از آنجا که هر زبان تصویر متفاوتی از واقعیات جهان خارج به دست میدهد، طبعاً ما نیز جهان را آنچنان درک میکنیم که زبانمان ترسیم میکند.
افلاطون راجع به زبان به نحو دیگر می اندیشد؛ او معتقد بود که، در هنگام تفکر، روح انسان با خودش حرف میزند.
هومبولت(فیلسوف) زبان را بدواً وسیله تفکر و حدیث نفس دانستهاست.
دو زبان شناس مشهور (ساپیر و شاگردش ورف )فرضیه ی نسبیت زبانی را ارائه نمودند؛ آنان در فرضیه نسبیت زبانی چنین بیان
می کنند؛ ساپیر به زبان به عنوان «توانش تکمیل شده در ذهن» نمینگریست، بلکه آن را به عنوان پدیدهای «فرهنگی- تاریخی» مورد بررسی قرار میداد.
او معتقد بود: پیوند نزدیکی میان زبان و تفکر برقرار است و بدونِ زبان نمیتوان«تفکر»نمود و یا به «توهم» و «تخیل» پرداخت.
اوبیان می کند که، زبان جنبه «بیرونی» تفکر و «پتانسیل» محتوایی زبان است .
از این جمله میتوان نتیجه گرفت سایر «واحدهای اندیشه» را متناظر با واحدهای زبان میداند.
ارتباط نزدیک میان زبان و تفکر و واحدهای اندیشه وجود دارد.
همچنین، «هردر» که از فیلسوفان تاریخ و فرهنگ و زبانِ مشهور لهستانی است، می گوید :«زبان و اندیشه» از یکدیگر جدایی ناپذیرند و زبان هم ابزار اندیشه آدمی است و هم محتوای آن و هم صورت آن.
او بنای نظر خود را بر این فرض نهاده بود که زبان و اندیشه هر دو«منشأ» مشترک دارند و به موازات هم پیشرفت کردهاند و با هم از مراحل مختلف و متوالی رشد و کمال گذشتهاند. او بر آن بود که چون زبان و اندیشه متکی بر یکدیگرند، ناگزیر انگارههای فکری «ملتهای مختلف» و «ادبیات مطلوب» هر یک از آنها را نمیتوان به درستی خواند و متهم کرد، مگر آنکه این کار در چهارچوب زبان خود آن ملتها صورت پذیرد.
فیلسوف بزرگی چون «هردر» معتقد است که، فکر و زبان توأمان رشد می کند، اگر زبان ملتی از زبان اصلی خویش منحرف شود و به زبانی غیر از زبانِ ملتِ خویش سخن بگوید، آنوقت فکر او از پیمودن راه کمال باز خواهد ماند.
دقیقاً به همین علت است که وقتی بخواهند ملتی را از خود بیگانه و دچار آسیمیلاسیون کنند، اولین کار، گرفتن زبان آن ملت از خود آن ملت است.
سخن گفتن یک تورک به زبان فارسی یعنی بازماندن تفکرش از رشد و این یعنی عقب ماندن و آسیمیله شدن …
انگارههای فکری یک ملت و ادبیات مطلوب آن ملت، فقط و فقط به زبان خود آن ملت صورت می پذیرد.
اینجاست که می توان فهمید، نمی توان«به تورکی فکر کرد و به فارسی نوشت».
«اینجا تفاوت دو زبان و پیامدش دو تفکر را می توان مشخص کرد».
شاید خود بدان آگاه باشند، شاید آگاه نباشند…
همچنین در مورد ترجمه ی متن از یک زبان به زبان دیگر نیز چنین مشکلی هست؛ در ترجمهی یک متن از یک زبان به زبان دیگر، بخشی از معنا و روحِ نوشته در زبان اولی باقی می ماند و قابل انتقال به زبان دومی (زبان مترجم) نیست.
این کاراکترِ هر زبان است.
اینجاست که من با جمله ی؛ فرقی ندارد من به چه زبانی بخوانم و بنویسم، تورکی نشد، فارسی که هست، مخالفم.
همچنین نمی توان به تورکی اندیشید و به فارسی نوشت، ادبیات هر زبان به خود آن زبان تعلق دارد.
ناهید تقیزاده