حس بسیار نزدیک دیوار #برلین و حسرت های دل من
دیوار برلین استواریت را می ستایم و آزادیت را تبریک می گویم . و عزم و غرور ملتت را می ستایم، سال 2017 در برلین برای دیدن مکانهای #تاریخی برلین به همراه یکی از آشنایان که از کودکی در آلمان بزرک شده بود رفتیم، برلین زیبایی که در هر#خیابانش #داستانی نهفته بود، داستانهایی که بیانگر، #زخم_ملتی از #جنگ، و ویرانی بودند ، داستانهایی که #فرهنگ ، هنر و زحمات ملتی فدای زیاده خواهی، خودبینی و حس #راسیستی و جنگ طلبی عده ای شده بودند، ولی باز با #عزم و #اراده ملت آن زبیاببها و هویت واقعی ملت به شهر باز گشته بود و برلین را به شهر زیبایی در جهان تبدیل کرده بود، با دیدن هر بنایی ، هر #کلیسای با عظمتی و با شنیدن داستان مخصوص به خودش ذوق می کردم و از تمایشایشان لذت می بردم، در میان #قصه های تاریخی برلین نوبت به #دیوار_برلین رسید، دیواری که داستانش را بارها از #تلویزیون #ایران شنیده بودم و برایم بسیار جالب بود انگار یک حس موفقیت در من ایجاد شده بود که می توانستم از نزدیک آثار به جا مانده از این دیوار را از نزدیک ببینم، چه قدر می توانستم همه آن ماجراها را حس کنم، انگار من در حقیقت از همان مردمی بودم که بین شان دیواری کشیده شده بود و از همان ملتی بودم که برای دیدن آن سوی خاکش حسرت به دل داشت و امید پیوستن ، با دیدن عکسهایی از آنروز های دیوار و تلاش مردم برای گذشتن از آن دیوار خودم را در میانشان می دیدم و با آنها درد #جدایی را حس می کردم و دلم پر از آه و حسرت می شد.
گلوله باران شدن #سربازی که #سیم _خاردارها را کنار می زد تا کودکی بتواند به دیگر طرف دیوار برسد دلم را پر از درد و حس نفرت از #ظالمان آن زمان می کرد، و با دیدن عزم و #هیجان مردم برای ریختن دیوار ظلم و ز.رگویی و جدایی در درونم حس غرور و حق خواهی ملتی یک شادی عجیبی ایجاد می کرد و ناخواسته خنده بر لبانم می نشست، می ستودم عزم چنین ملتی را ، می ستودم ، و #آفرین می گفتم به چنین ملتی که حق خود را فدای زورگویی نکرده اند ،
چقدر برایم قابل لمس بود، دردشان، هیجان و شادی شان، با خودم می گفتم خوش به حالتان ای ملت برلین و آفرین بر مسئولان ، مسئولیت پذیرتان ،
شما را وجود حس می کردم، زیرا من یک آذربایجانی بودم که دقیقا مثل شما از خاکم #را از وسط نصف کرده اند، و به وسیله دیواری خروشان و جوشان به نام رود #آراز سالها ملتی را از هم جدا کرده و گربانده اند، لعنت به ظلم ، لعنت به جنگ ، از وقتی که گوشم صدا ها را تشخیص می داد آوازهای سوزناک، پدرم ، مادرم ، عموهایم و دوستان و آشنایان را می شنیدم
که می خواندند – ( آراز را جدا کردند- با شن و ماسه سیرش کردند، من هرگز از تو جدا نمی شدم ، با ظلم و زور جدایم کردند) و انگار این گونه آوازها ، برای ملت من عادت شده بود، همه زمزمه می کردند و لذت می بردند شاید خیلی ها منظور این گونه شعر ها ، و آهنگ ها را هم نمی دانستند، دیوار برلین – رود آراز ، انگار دو برادری بودند که من خیلی از نزدیک می شناخمشان، هر دو در نتیجه ی سلطه طلبی روسیه ایجاد شده بود، آذربایجان مظلوم که کسی صدایش را نمی شنید و شاید صلاح در نشنیدن بود، چه انسانهایی که برای دیدن عزیزانشان سعی در گذشتن از رود آراز داشتند و توسط سربازان روسی گلوله باران می شدند، حس سلطه طلبی حکومت روسیه سبب جنگی بین ایران و روسیه شد و بعد دوسال جنگ خانمانسوز طبق قرارداد تورکمن چای در دهم فوریه سال 1828 آذربایجان زبیایمان را از وسط نصف کرد و با باز کردن رود آراز مرزی از وسط آذربایجان ایجاد شد و میلیونها انسان بی گناه از عزیزانشان به یکباره جدا ماندند ، خواهر به برادر، پسر به پدر ، نامزد عاشق به معشوقه اش تا لحظه مرگ امید یک بار دیدن و دوباره پیوستن ، چه داستانهای واقعی از دل انسانهای دلسوخته بر روی کاغذها ریخته شد ، صدها سال گدشت ولی درد همان ، حسرت همان و امید پیوستن همان ، و هنوز ادامه دارد دردی که نه با گذشت زمان نه با تکنیک های آسیمیلاسیونی ، زورگویی و دیکتاتوری التیام نپذیرفت و روز به روز شدیدتر و برانگیخته تر گردید. هنوز 35 میلیون آذربایجانی در حسرت آزادی زبان مادری و دردمند از نداشتن اسقلالیت زبانی و هویتی و در حسرت برادران آن سوی آراز که با زبان مادریشان می نویسند و درس می خوانند.
کاری به سیاست ندارم با حس و زبان انسانیت می پرسم آیا من باید فدای زورگویی عده ای تسلیم ظلم و زوری شوم که مرا با آن مجکوم کرده اند؟
شاید دیوار برلین و نسل دوران برلین شرقی و برلین غربی مرا می فهمند چنانکه من انها را با گوشت و استخوانم می فهمم . و شاید میلونها انسان هنوز حکایت ما را و رود آراز را نمی دانند و صدای ضجه های ملتی را نمی شنوند من کاری به سیاست ندارم من از حقوق قانونی میلونها انسان سخن می گویم ، چه فرقی می کند یک آلمانی باشی یا یک آذربایجانی ، حق یک رنگ دارد و یک مفهوم برای همه انسانهای دنیا