خاطراتم با دکتر صدیق
اینجا دفتر کار دکتر حسین محمدزاده صَدیق و محل انتشارات تکدرخت در تهران است، دی ۱۳۸۸. اصلاً به خاطرم نمیآید که چطور با استاد آشنا شدم. فقط یادم هست که چند ماه شاید پنج یا شش ماه یا بیشتر ساعت ۹ صبح میرسیدم به دفتر استاد در خیابان جمهوری. سه نفر خانم استخدام کرده بود که کارهای تایپ و ویرایش کتابهایش را انجام میدادند. یک پسر جوان بلندقامتی هم بود بنام «شُکر خدا» که عاشق و دلباختهی استاد بود و هر کاری که برای استاد و انتشارات لازم بود را انجام میداد.
صورتش نورانی بود و ریش بلندی داشت. ایامی بود که من عاشق هنرهای سنتی و ادبیات آذربایجان بودم. دانشجوی سال دوم دکترا در دانشگاه تهران بودم و تازه از کارم بهعنوان مدیر گروه مطالعات اجتماعی در پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی استعفا داده بودم. استاد اجازه داده بودند که من در گوشهای از دفتر، میزی داشته باشم و تحقیقاتم را انجام دهم. دفتر استاد بخشی از کتابخانهی عظیم استاد که در خانهاش نگهداری میکرد، قریب هشت هزار جلد، را در خود داشت و من در اقیانوسی از کتابهای ترکی غرق شده بودم. از برخی از کتابها که فکر میکردم منابع پژوهشهای بعدیام به ویژه برای رسالهی دکترایم خواهد بود عکس میگرفتم. همه ناهارمان را خودمان میبردیم و من و شکرخدا معمولاً تا دیروقت که هوا تاریک میشد در دفتر بودیم. استاد صدیق ساعتها پشت میز بزرگش مینشست و خم میشد به زیر نور چراغ مطالعه و کار میکرد.
آن سالها مشغول تصحیح دیوان شعرای بزرگ ترکزبان بود. در آن چند ماه سه کتاب کوچک به پیشنهاد استاد کار کردم: یک نسخهی قدیمی از «کوراوغلونامه» که توسط یک آشیق در حدود ۱۵۰ سال پیش روایت شده بود را از الفبای لاتین به الفبای عربی برگرداندم، «اوغوز خاقان» را از ترکی اویغوری به فارسی برگرداندم، و چند فصل از کتاب «رسیملی تورک ادبیاتی تاریخی» اثر نیهاد سامی بانارلی که شامل اساطیر و افسانههای ترکی بود را از ترکی استانبولی به فارسی برگرداندم. هر کتابی که تمام میکردم استاد یکبار به دقت میخواند و موارد اصلاحی را مشخص میکرد. برای هر سه کتاب، مقدمهی تحلیلی مفصلی نوشتم. اسفندماه برای استاد مراسم تجلیلی توسط یکی از فرهنگسراهای تهران گرفته شد. عکسی ازشان گرفت. آشیقها آمدند و خواندند و پیرمردی که در مورد فرزند شهیدش شعر «بایاتی» خواند. از سال ۱۳۸۹ رفتوآمد من به دفتر استاد قطع شد و جز یکبار در تبریز دیگر هیچوقت استاد را ندیدم.
و حالا او مسافر است، با دِین بزرگیکه بر گردن ما مردمان آذربایجان و ترکزبان گذاشته است.
خاطراتم با دکتر صدیق/عسگر ایزدی