غم نامه شاه سئون‌ها

برندا شفر و متد جدید پژوهشی

غم نامه شاه سئون‌ها

وقتی صحنه‌های اعتراضی دهستان یکانات روستاهای مرند را دیدم، خاطرات یک دهه پیش برخورد روستاهای مرزی دشت مغان با نیروی انتظامی در ذهنم جان گرفت. دهستان عبادآباد شامل چهار روستای همجوار در کنار رود آراز واقع شده است. این روستاها تقریبا در اواخر دوره سلطنت ناصرالدین شاه، توسط عبادالله بیک اجیرلی، جد بزرگ اینجانب ساخته شده است. در آن دوره سخت تاریخی که مرزهای شمال کشور در معرض بازی بزرگ امپراتوری‌های منطقه قرار گرفته بود، عبادالله بیک بی خبر یا بی توجه از این بازی قدرت، تصمیم گرفت که در قشلاق آبا و اجدادی خود سکونت اختیار کند. در آن دوره پرآشوب سرحدات آذربایجان دائماً توسط سالدات‌های روسی مورد تاخت و تاز قرار می ‌گرفت و امکان یکجانشینی در این سرزمین مستعد را با آن گرمای جهنمی خود غیر ممکن ساخته بود. در حالیکه شاه قاجار ناصرالدین شاه سال‌های آخر عمر خود را سپری می کرد، عبادالله بیک و برادرانش راهی دشت مغان شدند تا در این برهوت سبز خالی از حیات انسانی، زندگی جدید را شروع کنند. آنها موفق شدند، نهری از زیر روستای اولتان به طول ۱۵ کیلومتر برای کشت و زرع  حفر کنند و مشکل آب شرب زراعت را فراهم کنند. یقیناً حفر چنین نهری نسبتا طولانی در زیر آفتاب سوزان دشت مغان با وسایل ساده آن زمان که شامل بیل و کلنگ بود، کاری طاقت فرسا و سخت بوده است. در تاریخ گذشته مغان نهرهای متعددی به فرمان شاهان وقت حفر شده است که بعدها به علت شرایط سخت اقلیمی و عدم سکونت انسانی در منطقه از بین رفته است. شاه قاجار که همیشه از ناحیه روس‌ها، کشور را در معرض خطر می دید فرمانی به تاریخ رجب المرجب، ۱۳۰۶ به حکام اردبیل و مشگین صادر کرد تا مالکیت عبادالله بیک بر این منطقه مرزی  را مسجل سازد و جلوی بهانه تراشی‌های معمول اداری را بگیرد. با اینحال یک سال بعد علی قلی‌خان ایل بیگی شاه سئون مطابق همان فرمان، حکمی را به سرحددار معروف اسد خان پسر حسن خان مغانی فرستاد و تأکید نمود: «امنیت جانی و شغلی عبادالله بیگ و برادرانش در سرحدات تامین گردد». تا به این تاریخ سکونت اهالی شاه سئون در سرحدات مغان محل مناقشه روس‌ها و دولت قاجار بود، اما با شروع زراعت و آبادانی در نقطه صفر مرزی کم کم جمعیت ساکن رو به ازدیاد گذاشت. در دوره مشروطه که شاه سئون‌هان مخالف مشروطه و طرفدار شاه قاجار بودند، عبادالله بیک به همراه سایر روسای ایل شاه سئون قسم نامه را پشت جلد قرآن مجید مهر زد که حاکی از فرمان بری و پشتیبانی از شاه قاجار و علما بود… بعد از این تاریخ ظاهرا عبادالله بیک زیاد زنده نماند تا آخر و عاقبت مشروطه را ببیند و در یک شب پاییزی در حالیکه طایفه اجیرلی خود را آماده سفر قشلاقی کرده بود، در محل سکونت ییلاقی خود در روستای واراغول در نزدیک مشکین شهر به صف کوچ روان ابدی پیوست. دوره بعد از مشروطه و مرگ مظفرالدین شاه بدترین سالها برای شاه سئون‌ها بود ، نظام ایلی فرو پاشید و رضاشاه مصدر امور را در دست گرفت. این دوره در حقیقت انحطاط و نابودی نظام طایفه ای در اردبیل و مشکین و مغان است. نفرت رضاخان از بیگ‌ها و خان‌ها زبانزد همگان بود. مساعی طوایف شاه سئون برای آبادی مغان از طریق زراعت و سکونت در دوره پهلوی به جایی نرسید و در تصمیم رضاخان برای شکستن کمر شاه سئون‌ها خللی وارد نکرد. تا به آن تاریخ شاه سئون‌ها در کنار زندگی کوچ نشینی، بخشی از خانواده خود را برای زراعت در منطقه در قشلاق مستقر می کردند، اما  قانون تخته قاپوی رضاخان سرنوشت شاه سئون‌ها را به سمتی برد که امکان زیست به این شیوه را غیر ممکن ساخت. با اینحال ضربات سختی را نیز متوجه اقتصاد کشور کرد. با شروع حکومت محمد رضا شاه سران طوایف بسیار امیدوار بودند که سیره پسر رضا شاه متفاوت از پدر خواهد بود. در قضایای فرقه دموکرات که برخی از سران شاه سئون دل به سیاست شاه بسته بودند، از در مخالفت با فرقه برآمدند. اما بعد از شکست فرقه با  اصلاحات ارضی شاه مواجه شدند و ماهیت سیاست بازی وی را درک کردند. شاه آن مقدار اعتباری را که هنوز شاه سئون‌ها بر آن مباهات می کردند، از دستشان گرفت و اصطلاحاً کلیم زیر پایشان را برکشید و کاری کرد که خان‌ها  و بیگ‌ها نگاه حقارت آمیز وی را عین شفاعت و تفقد با جان دل بپذیرند و در برابرش خم و راست شوند. وقتی انقلاب ۵۷ رخ داد، بسیاری از سران عشایر به همان سرخوشی امید  و مستی آرزوها  گرفتار شدند که در رفتن رضاخان داشتند. برخی از آنها گندم بیشتری برای کشت نگه داشته بودند؛ چون فکر می کردند دولت جدید تمامی زمین‌هایی که شاه از آنها گرفته بود را پس خواهد داد. بعضی از آنها چندین رأس گوسفند و گاو به خاطر پیروزی انقلاب قربانی کردند. اما هنوز یکسالی از انقلاب نگذشته بود که مارکسیست‌های مجاهدین خلق تحت عنوان تصفیه انقلاب از سردمداران بورژوازی به جان خوانین و بیگ‌ها افتادند و کاری کردند بعضی از آنها تمامی مایملک خود را رها کرده و رهسپار غربت غرب شدند. برخی دیگر نیز زیر فشار سنگین تهدید  و ترور دچار خشم انقلابی مارکسیست های اسلامی شده و در پشت کوه های خُروسلو قربانی تیر مسلسل‌ها  گشتند و آن بخش باقی مانده نیز سکوت را بر همه چیز ترجیح دادند. زمین‌های زراعی روستاهای عبادآباد مشمول مصادره  انقلاب شد و بخش بزرگی از آن به خوش‌نشینان روستا  واگذار گردید. اما این پایان ماجرا نبود. شروع جنگ ایران و عراق پای جوانان روستاهای عبادآباد را به جبهه‌ها باز کرد و به نوبه خود این روستاها نیز شهید و جانباز تحویل گرفت. با اینحال چهره عبوس دولت اسلامی نسبت به بیگ زاده‌های فقیر این روستاها عوض نشد. پایان جنگ، شروع دوباره تصرفات ارضی روستائیان عبادآباد بود. در دوره ریاست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، طرحی با عنوان «کمربند سبز امنیتی» به تصویب رسید که، محتوایش واگذاری زمین‌های بایر مرزی به سپاه پاسداران بود. این زمین‌ها به دلایلی امنیتی خصوصاً در سرحدات مرزی عراق  زیر کشت نمی رفت.  در این میان، وظیفه سپاه پاسداران به عنوان یک نهاد نظامی، احیا و زیر کشت بردن آن بود! این طرح در عمل به گونه دیگری پیش رفت و در تفکیک اراضی مزروعی با زمین‌های بایر و غیر قابل کشت، قصورات آشکار صورت گرفت و نتایج آن خصوصا در روستاهای عبادآباد با تلخی بزرگی بایان یافت. آرای ماده واحده برای تفکیک این اراضی مورد انکار واقع شد و بسیاری از زمین‌های صاحبان نسق و سند از دستشان خارج شد. طالع نحسی که  به سراغ  فرزندان عبادالله بیک و برادرانش آمد بود به این راحتی خیال رفتن نداشت. شکایات وپیگیری های اهالی بعد از بیست سال معطلی در راهرو دادگاه‌ها و دادستانی‌ها  نهایتاً به ثمر نشست و مالکیت آن از طرف دادگاه به رسمیت شناخته شد.

بسیار جالب بود؛ وقتی رأی دادگاه صادر شد، همان کسانی که پشت میز اداره‌جات تأمین عدالت نشسته بودند و باب نصیحت را گشوده و دم از احقاق حقوق از مجرای قانون می زدند، این بار استدلال می کردند که، رأی دادگاه شبیه نسخه داروی پزشکی است که در داروخانه‌ها موجود نیست و باید با این وضع بسازید! همین بی خیالی و شل گرفتن قانون، کار را به جایی رساندند که اهالی خود مجبور به اجرای حکم دادگاه شدند. من آن موقع وکالت کاری بخشی از مالکان روستاها را داشتم و می دیدم چگونه همین مسئولانِ استان در عمل کردن به قانون به راحتی سرباز می زنند، و در برابر نهادها و اشخاصی که وقعی به قانون نمی گذاشتند تسلیم محض می شدند. آن موقع فردی به نام آقای فرجی نیری معاون قوه قضائیه اردبیل بود. وقتی در فرمانداری پارس آباد به خاطر حوادث تلخ برخورد نیروی انتظامی با اهالی روستا که منجر به تیر خوردن تعدادی از جوانان و سبب مرگ یکی از آنها شده بود، جلسه‌ای با حضور مسئولین محلی و ریش سفیدان این روستاها در فرمانداری پارس‌آباد تشکیل شده بود و فرجی نیری با حالتی تبخترگونه به همین جماعت پیشکسوت گفته بود:«رأی دادگاه ماده واحده به معنای حق مالکیت شما به این اراضی نیست، اساسا شما حقی در این زمین ها ندارید! با اینحال دولت تصمیم گرفته است بخش کوچکی از این اراضی را به شما هبه کند»!!!. دو روز قبل از این جلسه، معاون قوه قضایه به همراه مسئولان امنیتی استان در همان جایی که خون جوانان عبادآباد ریخته شده بود، حضور یافت و در یک فرمان مطنطن ده صفحه که با کلام الله مجید شروع شده بود، سر و ته قضیه را جمع کرد و به اهالی این روستا فهماند که، قانون مورد ادعای وی از چه سنخی است. باعث تأسف است که یک ماه بعد از آن وقایع تلخ، معاون سیاسی استانداری اردبیل جناب آقای احمدی با بر گذاری مراسم شکرگذاری در یکی از مساجد، بسیار ممنون از خود بود که این حادثه را به خیر و سلامتی هدایت کرده است.

بهنام کیانی-اجیرلی

مطالب مشابه

 بازی خطرناک سپاه پاسداران با کارت پ.ک.ک