به مناسبت 14مرداد سالروز صدور فرمان مشروطیت
بخش اعظمِ تاریخ مردم ایران آکنده از رنج و ناکامی بوده و کمتر دوره ای بوده که آب خوش از گلوی این مردم پایین رفته باشد، آنان مانند سیزیف بارها تلاش کردند که آن «سنگ» را بالای کوه برسانند اما هنوز به میانه کوه نرسیده، «سنگ» پایین غلطیده و تلاشی دوباره و شکستی دوباره …
120سال پیش «خرنامه»ها، «یک کلمه»ها نوشته شدند، همین طور شبنامه ها، سیاحتنامه ها و سفرنامه های ابراهیم بیک مراغه ای و حاج سیاح…تلاشها و جانفشانی ها شد شاید ایرانیان، آن قطعه سنگ را به بالای کوه برسانند.
ایرانیان (البته کمتر از پنج درصد باسواد!) برعلیه این تفکر سنتی که انسان را دارای صغر عقلی و نیازمند چوپان و قیم می دانسته، عصیان کردند، می خواستند دیگر رعیت نباشند، بلکه شهروند باشند، آنان کوشیدند تا بندهای هزاران ساله اربابان خود را بگسلند. آنان بدنبال این اندیشه جدید بودند که انسان با تولد خود، دارای حقوق طبیعی می شود و هر قدرتی که بر فراز جامعه و انسانها شکل می گیرد، تنها وقتی مشروعیت دارد که نه از آسمان یا از خون و تخمه و تبار بلکه از اراده تک تک مردم سرچشمه گرفته باشد… و بدین ترتیب، فرمان مشروطیت صادر شد و قانون اساسی نوشته شد و مجلس اول گشوده شد. به قول بهار
در پناه سر زلف تو بهارستانی است
که در او هیئت دل مجلس شوری دارند…
اما هنوز شهدِ پیروزی را نچشیده ورق برگشت، آرزوها برباد رفت، دارها برای بردار کردن آزادیخواهان برپا گردید، برجسته ترین سرداران آن انقلاب گرفتار بدترین سرنوشتها گردیدند، تنها آنانی توانستند جان بدر برند که جلای وطن کردند، سالها حسرت به دل برای مشتی خاکِ وطن که گورشان گردد!
«دریغ ودرد این زادگاه من! که تنها در تو رنج کشیدم، هرگز در تو فرصت زندگی نیافتم اما آمده ام تا در تو فرصت مرگ یابم و در تو بمیرم…»
و این درست زمانی بود که تهران توسط مشروطه خواهان فتح شده بود، محمدعلی شاه از ایران فرار کرده و شیخ فضل الله بردار شده بود! و دخالتها و شرّ روسیه بخاطر انقلاب اکتبر۱۹۱۷م از سر مشروطه ایران رفع شده بود…دیگر شاهی مستبد نبود که مجلس مشروطه شان را به توپ بندند و شیخی نمانده بود که تکفیرشان کند!
اما دقیقا در این زمان بود که مشروطه خواهان خانه نشین می شدند و سردار بی بدیل آن انقلاب، ستار در بستر مرگ، زخمی در پای و زخمی عمیق تر از آن در دل، آخرین جرعه های تلخ زندگیش را سر می کشید!
پس سوال اصلی اینست که چرا انقلاب، دقیقا زمانی که پیروز میگردد شکست میخورد؟! زمانی که بر تمام دشمنانش پیروز میشود، مرگش فرا می رسد؟! چرا که، محمدعلی شاه دیکتاتور، فرار کرده و دیگر کسی نبود که روزنامه نگارش را در باغشاه سلاخی کند و مجلس شان را به توپ ببندد…!
اما چرا درست در همین زمان، انقلاب مشروطیت ایران بسوی دیکتاتوری رضاشاه سیر می کند؟! و حسرت«استبداد منور» را می کشد؟!
جواب روشن است، به قول مولوی:
ای شهان کُشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون…
چون، بورژوازی ایران رشد نکرده بوده و مجلس دوم مشروطه پر شد از فئودالها و مالکان، چون هنوز میلیونها دیکتاتور در باتلاقِ اندیشه ها باقی مانده و یکی از آنها به سادگی میتوانست تراشیده شود و چون دیوی از شیشه ذهن بیرون جهد و جای آن را که فرار کرده بگیرد و چنین نیز شد! و روزنامه نگاران دوباره کشته شدند و مجلس شان نیز نه یکبار بلکه برای همیشه به توپ بسته شد و توسط رضاشاه طویله لقب گرفت.
در اینجا دویست سال است که تنها دیوارها و ساختمانها عوض می شوند، همین طور گاریها و ماشینها و رنگها و لعاب ها…اما دریغ از تغییر آدمها و اندیشه ها.
شکستها که تکرار میگردد کم کم تبدیل به شکست فلسفی گشته و انسان،دیگر از هر تلاشی برای غلتاندن دوباره «سنگ» نیز مایوس شده و بر تخته سنگ تکیه کرده تنها نظاره گر«شب شط علیل»میگردد!
چنین زندگی،به عادتِ مالوفی بدل گشته و سرنوشت ابدی و محتومی شمرده میشود که گویی خدایان رقم زده اند و حتی به رضایتمندی و آرامش بدل میگردد درست مانند آرامشِ انتری که لوطی اش هنوز نمرده باشد…!