در پیج و خم روابط آذربایجان و ایران
– برخی از کارشناسان امور قفقاز، و جریان های تندرو ایرانشهری دولت و حاکمیت را متهم به بی کفایتی در امور قفقاز و آذربایجان می کنند و خواهان تغییر سیاست ایران به قفقاز هستند. ادعای این گروه را میبایست ذیل این پرسش خلاصه بندی کرد که، اساساً جمهوری اسلامی در قفقاز چه می توانست بکند که نکرده است؟ و یا اینکه در وضع فعلی دولت چه سیاستی می تواند به کار ببرد که انجام نمی دهد!.. اگر کل نوشتجات و تحلیلهای آنها را مطالعه کنید تقریبا سیاست پیشنهادی آنها به دولت مرکزی در این رویکردها خلاصه بندی و تحلیل می شود. اولین موردی که آنها بدان اشاره می کنند و بسیار هم روی آن تاکید دارند این است که، جمهوری اسلامی ایران از همان ابتدا نباید جمهوری آذربایجان را با این نام به رسمیت می شناخت! مورد دوم طرح ادغام یا ضمیمه کردن این کشور در مام میهن بود. سومین طرح کمک به ارمنستان و مدیریت بحران قاراباغ، چهارم ایجاد و تجهیز نیروهای نیابتی به منظور رخنه و کنترل دولت آذربایجان از درون، پنجم حمله سریع به این کشور و اشغال نخجوان و آخرین گزینه، حذف فیزیکی ملیگرایان و فعالین مدنی آذربایجانِ ایران از طریق اعدام یا ترور در داخل و خارج از کشور. موارد دیگری هم وجود دارد که به لحاظ موضوع به همین دلایل مذکور مرتبط هستند و می توان در چهارچوب این فرضیات جواب آنها را نیز پیدا کرد. این یک پرسش اساسی است که، آیا جمهوری اسلامی در استراتژی سیاسی خود در قفقاز دچار سهلانگاری و اشتباه محاسباتی بوده، یا اینکه ناکارآمدی سیاستها دلایلی دیگری دارد که آذریها و ایرانشهریها از اعتراف بدان هراسناکند. از نظر بنده؛ اگر به سیاست ایران نسبت به جمهوری آذربایجان از زاویه ایرانشهری نگاه کنیم، جمهوری اسلامی ایران تمامی ظرفیتهای سیاسی خود را برای بسط عقاید و منافع ایرانشهری در قفقاز و آذربایجان انجام داده است. حتی بیشتر و بهتر از کسانی که مدعی نظرات تندروانه به این کشور هستند. به لحاظ نظری ادله ایرانشهری از همان ابتدا در مسیر یک خط افراطی تحریف، دروغ و خود بزرگ بینی غیرواقعبینانه بوده است که، با دنیای سیاست همخوانی ندارد:
الف: دعوی ایرانشهری در به رسمیت نشناختن نام آذربایجان؛ از همان ابتدا مد نظر دولتمردان ایرانی بوده است. ادله پان ایرانیستها مبنی بر اینکه :«این کشور آذربایجان نامیده نمی شد» به غیر از دستکاری و خوانش مغرضانه از متون تاریخی، حاوی یک نکته اساسی مرتبط با آذربایجان ایران است که کاملا مورد غفلت دولت مردان سیاسی نیز بوده است. وقتی در ۱۹۱۸ طرف ایران ادعاهایی نسبت به این جمهوری مطرح کرد، ملتفت این واقعیت نبود که ایران تنها با داشتن دولتی با ماهیت آذربایجانی می تواند چنین ادعایی را به کار بگیرد. زیرا در نظم نوین ویلسون آمریکایی ملتها در تعیین حق سرنوشت خود آزاد بودند و پرشینها نمی توانستند بر اساس این اصل به این جمهوری حق حاکمیت تعریف کنند. در واقع قضیه در جهت عکس آن چیزی بود که دولت مردان ایرانی تصور میکردند. اگر به لحاظ عرف سیاسی و اصل حق تعیین سرنوشت نگاه کنیم، این جمهوری آذربایجان است که در آن مقطع تاریخی میتوانست ادعاهای ارضی یا حقوقی علیه دولت ایران به کار بگیرد، و در آن برهه تاریخی سیاستمداران جمهوری آذربایجان با آگاهی از این عرف جدید سیاسی، با احتراز از تنش سیاسی، سعی نمودند نگرانیهای طرف ایرانی را برطرف کنند. لذا ادعای ارضی و ضمیمه کردن این کشور به ایران، چه به لحاظ حقوقی و چه از حیث شرایط سیاسی آن دوران، نه تنها قابل تحقق نبود، بلکه به زیان ایران تمام میشد. بعد از فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری آذربایجان، ایران تقریبا شانزدهمین کشور بود که این کشور را به رسمیت شناخت. و اتفاقا در این مورد آگاه تر از دولت وقت در ۱۹۱۸ عمل کرد. در آن مقطع تاریخی یعنی در ماه مارس ۱۹۱۹، جمهوری آذربایجان هیئتی را به سرپرستی عادل خان زیادخاناوُو معاون وزارت امور خارجه آذربایجان به ایران گسیل کرد. در این سفر، پیمانی در ۱۴ ماده بین دو دولت امضا شد. این پیمان توسط عناصر ایرانشهری با بهانه تراشیها و وقت کشیهای زیاد به تصویب نرسید. اما با شروع رسمیت شناختن این دولت توسط دول بزرگ آن زمان، این بار هیئتی از ایران به سرپرستی سید ضیاءالدین طباطبائی و در معیت افرادی چون میرزا موسی خان مفخم الممالک منشی وزارت امورخارجه، باقر کاظمی نماینده وزارت امور داخله، رضا فهمی نماینده وزارت معارف، و نمایندگانی از سایر وزارتخانه ها در ۱۹۱۹ به آذربایجان اعزام شدند و در ۲۰ مارس ۱۹۲۰ بین هیئت ایرانی و هیئت آذربایجانی به سرپرستی فتحعلی خان خوینسکی وزیر امور خارجه آذربایجان در ۷ بند توافقنامهای امضا شد که، بند اول آن به رسمیت شناختن این کشور از سوی دولت ایران بود. Azərbaycan xalq cümhuriyyəti(۱۹۱۸-۱۹۲۰
Nəsib Nəsibzadə 1998.baki
با توجه به اینکه جمهوری آذربایجان در آن مقطع تاریخی ادعای ارضی به ایران نداشت، لذا مسئله به خودی خود حل و فصل شد. بعد از فروپاشی روسیه نیز در واقع امر، جمهوری اسلامی بهترین کار ممکنه را انجام داد. زیرا عدم تائید این کشور توسط ایران نه تنها هیچ خللی در استقلال سیاسی این کشور به وجود نمی آورد، بلکه جمهوری آذربایجان را وادار به مطالباتی می کرد که از نظر حقوقی و سیاسی برای ایران سنگین بود. اینکه رسانه های منتسب به ایرانشهری و آذریها مدام علیه اظهارات جدید الهام علییئو مطالب دور از شان می نویسند، دلیل عمده اش به این واقعیت بر می گردد که، در نظام بین الملل امروزی دست های قانونی جمهوری آذربایجان به مراتب بازتر برای مطالبات سیاسی از ایران یا علیه ایران است.
ب: مورد دوم طرح ادغام جمهوری آذربایجان به مام میهن است. این ادعا را اتفاقاً ایران در ۱۹۱۸ مطرح کرد و بسیار تلاش نمود که در مجالس ورسای حضور داشته باشد، اما ایران هیچ دعوتی از ناحیه دول پیروز دریافت نکرده بود. تلاش های مشاورالممالک وزیر امور خارجه ایران و بعد نصرت الدوله فیروز برای ارائه مطالبات ایران بی نتیجه ماند. جالب است که نصرت الدوله در نامههای خود به لرد کرزن یادآوری کرد که، ایران کشور جمهوری آذربایجان را به رسمیت می شناسد، اما در تعیین حدود اراضی اختلافاتی وجود دارد. دولت انگستان طرح دعوی ایران را فراتر از اختلاف ارضی می دانست. از طرف دیگر در ملاقاتی که بین نمایندگان آذربایجان با ویلسون رئیس جمهور آمریکا صورت گرفته بود، ایالات متحده آمریکا پشتیبانی خود را از استقلال جمهوری آذربایجان اعلام کرده بود. لذا برای هئیت ایرانی طرح چنین دعوی یک اشتباه دیپلماتیک بود. البته همانگونه که گفته شد: این طرح نه در کنفرانس ورسای مطرح شد و نه هیئت ایرانی وارد این اجلاس شد. (کنفرانس صلح ورسای و ادعاهای ارضی ایران – پژوهشگاه مطالعات انسانی و مطالعات فرهنگی، لقمان دهقان نیری، مرتضی نورانی – سال اول شماره دوم -ص ۱۹ الی ۳۰ -۱۳۸۹)
در واقع طرح دعوی برای کشوری که یکبار قبلاً توسط ایران به رسمیت پذیرفته شده، چیزی جز خسارت و باز کردن عقده خصومت نتیجه دیگری نداشت و سران جمهوری اسلامی نیز با درک شرایط جدید پیش آمده قول به استقلال این کشور دادند.
ب: مورد دوم اجرای سیاست هایی بود که بتواند مناقشه قاراباغ را مدیریت کند و این نقطه جغرافیایی را به عنوان کانون بحران فعال نگه دارد و از اتمام و حل و فصل آن جلوگیری کند. این سیاست به مدت سی سال از طرف کشورهای غربی و روسیه در قالب (گروه مینسک) به آذربایجان تحمیل شد. اما کارآیی این سیستم توسط خود کشورهای غربی به خاطر اهداف بزرگتر از آن بهم خورد. نفوذ به قفقاز از طریق حمایت از انقلابهای رنگی و تضعیف موقعیت روسیه، مهمترین دکترین غربیها چه در اروپای شرقی و چه در قفقاز بوده است. این اتفاق در اوکراین و در گرجستان رخ داد. وقتی لابی ارمنی در غرب به این مدل انقلابی فکر می کرد، در مخیله خود نمی گنجاند که در صورت چنین اتفاقی چه بر سر قاراباغ خواهد آمد. تغییر دولت و تضعیف موقعیت روسیه در ارمنستان سرانجام پوتین را به خشم آورد؛ عدم مداخله روسیه به اقدامات و تحرکات نظامی آذربایجان در قاراباغ، باعث شکست سنگین ارامنه و از دست دادن موقعیت برتر آنها شد. ضمن اینکه آذربایجان با رهبری مقتدر حیدر علییئو و فرزند جانشین ایشان الهام علییئو پیشرفت فوق العاده در حوزه اقتصاد و تجهیز ارتش کرده بود. از طرف دیگر در همان دوره تشکیل گروه مینسک، غرب و روسیه کشورهای ایران و ترکیه را به عنوان عامل تاثیر گذار در مناقشه قاراباغبه این گروه راه ندادند. لذا ایران با چه مکانیسمی می توانست مدیریت بحران قاراباغ را به عهده بگیرد؟ آیا اساساً روسیه چنین اجازه ای را به مداخله ایران در قفقاز می داد یا نه ؟!!. با این تفاصیل به حق می توان گفت: کسانی که ادعای مدیریت بحران قاراباغ را از طرف ایران مطرح می کنند، یا جاهلند یا مغرض و یا هردو .
ج : مورد بعدی تجهیز نیروهای نیابتی و حمله به ساختارهای دولت در آذربایجان است. در این مورد نیز اتفاقاً ایران زودتر از ترکیه دست به کار شد و جمهوری اسلامی در اوایل تشکیل دولت در آذربایجان با فرستادن مستشاران نظامی، سعی نمود در قالب دفاع از قاراباغ نیروهایی را در درون آذربایجان تربیت کند که بتواند بر ساختار قدرت و حاکمیت تاثیر بگذارد. تجربه ایران از لبنان و سوریه در تشکیل چنین گروههای شبه نظامی، این وعده را می داد که ایران اگر نتواند دولت مورد خواست خود را در آذربایجان بر سر کار بیاورد، لااقل بتواند در کنترل دولت در این کشور نوپا موفق شود. اما این اتفاق قرین موفقیت نبود. زیرا اولاً در آذربایجان شیعهگری سیاسی آن هم از نوع ایرانی موجود نبود. از طرفی نظام عشیرتی نیز در آذربایجان وجود نداشت تا بتواند بر حسب آنچه که در عراق رایج بود، بر دولت و قدرت تاثیر بگذارد و در نهایت وجود دولت ترکیه و روسیه که بعد از نادرشاه به عاملی موثر و تعیین کننده در قفقاز مبدل گشته بودند، راه دخالت را به ایران بستند. و بیش و پیش از همه وجود حیدر علییئو سیاستمداری که روسیه، ترکیه، خاورمیانه و ایران را بسیار خوب می شناخت، راه هرگونه مداخله خارجی از جمله ایران را بست. علییئو در عین حال با برخی از گروه شبه نظامی روسیه و ترکیه نیز برخورد قاطع نمود و نشان داد که، حاضر به قبول قیمومیت کشور دیگر نیست و خود آذربایجان تصمیم گیرنده سرنوشت خود خواهد بود.
د: مورد بعدی حمله نظامی ایران به نخجوان یا آذربایجان است که در واقع اوج بی خردی، و عدم درک قواعد بین المللی است. این طیف به قدری غرق در اوهام گذشته هستند که فکر می کنند به این راحتی می توان تمامیت ارضی کشوری را زیر پا گذاشت. چنین تفکری در صد سال گذشته در سیاست خارجی ایران جای نداشته .به عکس در دوره رضا خان و محمد رضا شاه که به قول ایرانشهری ها دولت ملی سر کار بوده، بخش های از ایران به کشورهای همسایه واگذار شد بود. خود شاه علیرغم تکیه به دولت آمریکا و ژاندارم منطقه همیشه از ناحیه شمال کشور می ترسید و هر اتفاقی را به عوامل تجزیه طلب کشورهای همسایه نسبت می داد و بسیار سعی می نمود که با دولتهای آنها ارتباط دوستی و حسن همجواری را برقرار نماید. آخرین موردی که می توان بدان اشاره کرد، تأکید ایرانشهری به افزایش فشار به گروه ها و افرادی که در داخل کشور تحت عنوان هویت طلب و یا در خارج به عنوان اوپوزیسیون استقلالطلب فعالیت می کنند. ایرانشهریها خصوصاً (گروهک آذریها=خودآذری پندار) بیشتر خواهان اعدام یا ترور شخصیتها و فعالین هستند، به همانگونه که با اوپوزیسیون عرب، کرد و بلوچ برخورد و حذف فیزیکی می شود. اتفاقاً چنین برخوردی در آذربایجان جریان ملی گرایی را به سمت نقطه بی بازگشت خواهد برد. ایرانشهریها از درک این واقعیت عاجز هستند که، حرکت مدنی آذربایجان سبب شده احزاب کوردی و عرب و بلوچ میل به نوعی سیستم غیر متمرکز در ایران شوند و بحث استقلال را ولو ظاهری هم که باشد کنار بگذارند. عملیات کردها در آذربایجانغربی علیه دولت بیشتر از آنکه میل به تصاحب این استان باشد، نوعی تحریک احساسات ملیگراهای آذربایجانی برای ورود به فاز نظامی است.
البته مماشات دولت مرکزی با کردها و سکونت آنها در سرحدات مرزی سبب شده، تفکرات رادیکالی در بین ملیگراها بیشتر شود و به نظر بنده آذربایجانغربی به همان اندازه که برای ملیگراها به مرز خطرناکی رفته است، برای دولت مرکزی نیز سیگنالهای خطر را مخابره می کند. در هر صورت رفتن به سمت حذف فیزیکی به شکل اعدام یا ترور، باعث رشد جریانهای زیرزمینی مسلحانه خواهد شد. در آذربایجان رشد طبقه متوسط مهمترین عامل سوق جریان ملیگرایی به سمت حرکت مدنی بوده است. این به خودی خود یک مزیت بزرگ برای این کشور بوده، و حرکت به سمت برخوردهای رادیکالی عملاً طبقه متوسط را با دولت مرکزی درگیر خواهد کرد.
بهنام کیانب-اجیرلی